سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۵

693

ده دقیقه مانده به ده بود که با صدای تلفن از خواب پریدم. هوا حسابی ابری بود و نور اتاق تاریک‌تر از ساعت ده صبح به نظر می‌رسید. چشمم که به ساعت افتاد درد تو سرم پیچید. حسابی دیرم شده بود. با آدم پشت خط هول هولکی خداحافظی کردم و نفهمیدم که چطوری لباس پوشیدم و زدم از خانه بیرون.
تا الان ۲ تا پانادول انداخته‌ام بالا ولی لامصب سر درد ول کن نیست. دلم می‌خواهد دسته صندلی را گاز بگیرم.

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۹۴

و من الله توفیق

تقریبا شانزده ساعت دیگر تا شروع سال ۹۵ مانده است و من تا حوالی ساعت ۱۰ شب باید توی سیتی سنتر بمانم. لامصب قوانینش از پادگان هم سختگیرانه‌تر است. برای روز اول فروردین لطف کرده‌اند و اجازه داده‌اند که از ساعت ۱ ظهر سر کار بیاییم. اما کور خوانده‌اند، ما که اول فروردین را خودمان تعطیل کردیم.

امشب قرار است خاله و دایی‌ها همگی خانه مادر بزرگ دور هم جمع شویم. خدا می‌داند که من چه ساعتی می‌توانم از این سیتی سنتر در بروم.
تنها چیزی که مطمئنم این است که ساعت از ۹ که رد شود هر ۱۵ دقیقه یکبار تلفن زنگ می‌زند که "پس معلوم هست کدوم گوری هستی؟؟ زود باش بیا میخواییم شام بخوریم" و من هی باید الکی جواب بدهم که تا ده دقیقه دیگر حتما راه خواهم افتاد!!
و البته گفتن هم ندارد که در نهایت کلی دیر خواهم رسید و مایه تمسخر و انبساط خاطر اهالی خانه می‌شوم و موقع چاق سلامتی از همه شان جمله "ریدی با این کار کردنت" را به دفعات خواهم شنید.

چهارشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۹۴

691

از یکی دو هفته پیش قرار بوده که از صفحه ۶ تا ۱۰ یک مقاله ی انگلیسی را برای "ترانه" به فارسی ترجمه کنم. بنده خدا تحویل پروژه اش پنجم اسفند است و من تا همین دو روز پیش اصلا یادم به این ماجرا نبود تا اینکه خودش یادآوری کرد!!

دیشب که آمدم خانه تا ساعت سه صبح دستم فقط به صفحه ۶ بند بود. لامصب یک متن ادبی ست که راجع به فرهنگ یونان باستان دارد حرف میزند و حتی اگر اصل مقاله فارسی نوشته شده بود باز هم آدم نمی‌فهمید حرف حساب نویسنده چیست، حالا خودتان تا ته خط بروید که ترجمه‌اش (بوسیله من) چه شولاتی خواهد بود.

امروز از صبح رفته بودم دفتر تا یک سری از حساب کتاب ها را با خانم احمدی راست وریست کنم. لامصب این حسابدارمان معلوم نیست در طول این پنج شش ماه گذشته دقیقا چه غلطی کرده (و هنوز هم می‌کند) که تقریبا هیچ چیزی درست نیست. راستش را بخواهید ترس برم داشته که نکند داریم بگا می‌رویم و خودمان نمی‌فهمیم. حسابی توی دلم دارند رخت می‌شورند.

عصر دوباره برگشتم فروشگاه. خبر خاصی نبود. چهار شنبه ی شلوغی که بیشتر مردم فقط تماشاچی هستند و مدام سوال‌های تکراری بی سر و ته از آدم می‌پرسند و در نهایت خداحافظی می‌کنند و می‌روند دوباره همان سوال‌ها را از بقیه فروشگاه‌ها آنقدر می‌پرسند تا در نهایت ساعت یازده شب شود و ملت بالاخره رضایت بدهند که بروند خانه شان.
واقعا بهترین و کم هزینه ترین شیوه ی وقتگذرانی همین است که فروشگاه گردی کنی.

حوالی ساعت پنج و شش بود که با یکی از دوستان قدیمی، بر سر موضوعی قدیمی مشاجره مبسوطی پشت تلفن داشتم. عین سگ و گربه به هم گیر می‌دهیم. موضوعش ساده است اما راه حل پیچیده ای دارد. لااقل برای من که خیلی پیچیده است. حسابی اعصابم خط خطی شده بود. تا همین چند دقیقه پیش که کرکره مغازه را پایین دادیم فقط داشتم توی فروشگاه راه می‌رفتم.

یهو یادم به ترجمه افتاد. پیش خودم گفتم تا یازده و نیم توی کافه ی سیاوش مینشینم و سعی میکنم یک پاراگراف از صفحه ۷ را آماده کنم و بعد بروم خانه. همین که فایل pdf ش را باز کردم فهمیدم که اصلا دل دماغ ندارم. به زور خط اولش را نوشتم و فوری آمدم اینجا تا برای خودم اینها را تایپ کنم.
نوشتن حال آدم را بهتر می‌کند

یکشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۴

690

چند شب پیش یک کتاب جدید از توی کتابخانه ام برداشتم که شروع کنم به خواندن. عادت همیشه ام بوده که صفحه اول کتاب‌ها تاریخ خریدش را بزنم و اگر کسی آن را به من توصیه کرده بوده، بنویسم به سفارش فلانی
چشمم به "خاطرات پس از مرگ براس کوباس" افتاد

شهر کتاب - به سفارش احسان - فروردین هشتاد و نه

آمدم ولو شدم روی تخت و هنوز یک پاراگراف نخوانده بودم که حواسم رفت به خودم و احسان و آن سال ها.
به اینکه آن موقع ها توی شرکت اوپال کار می‌کردم و صبح ساعت هفت و نیم توی کارگاه حاضر بودم تا پنج و شش بعد از ظهر. ماهی پانصد هزار تومان حقوق می‌گرفتم و ماشینم (که پراید ۱۱۱ بود) را فروخته بودم و یک 206 تیپ پنج ثبت نام کرده بودم که قرار بود سال آینده تحویل بگیرم و وسیله نقلیه ام پیکان وانت درب و داغان شرکت بود. سال قبلش چهار ماه حقوقم را دست نزده بودم و مکبوک پرو خریده بودم. زندگی ام به نسبت راضی کننده بود.
از اواخر همان سال کم کم با احسان داشتیم به این فکر میکردیم که برای ادامه تحصیل بشینیم حسابی زبان بخوانیم و کارهایمان را راست و ریست کنیم که از ایران برویم.
شهریور ۹۰ از شرکت اوپال استعفا دادم و دوتایی مشغول شدیم و تقریبا چهار ماه بعد آماده بودیم. در همین حالی که به دنبال پذیرش و اینجور چیزها بودیم، نمی‌دانم از کجا این ایده به ذهنمان آمد که در این فاصله ای که منتظر جواب دانشگاه هستیم بهتر است یک کار موقت برای خودمان دست و پا کنیم تا هم سرگرم باشیم و هم پولی پس انداز کنیم.
بعد از یکی دو روز فکر بالاخره تصمیم گرفتیم که برویم توی یکی از موبایل فروشی ها و یک میز کرایه کنیم و کارهای نرم افزاری انجام دهیم. دلیل مان هم این بود که خودمان به iOS و android وارد هستیم و ملت برای این کارها خوب پول می‌دهند!!

و همین ایده، جرقه ای شد برای اینکه من و احسان به شکلی جدی وارد این حرفه بشویم و ناخواسته مسیر زندگی مان را عوض کنیم. آن کار پاره وقت بطور ناگهانی تبدیل شد به اولویت تمام وقت زندگی مان. شیوه زندگی‌ای که دائم در استرس و فشار روحی و کشمکش های تمام نشدنی تنیده شده است.
الان که دارم فکرش را می‌کنم می‌بینم بعد از نزدیک به پنج سال نه تنها شیوه زندگی و کار و درآمد و اینها، بلکه اخلاق و تا حدی شخصیت گذشته مان هم تغییر کرد. تبدیل به آدم‌هایی شدیم که هرگز خیالش را هم نمی‌کردیم، لااقل من که چنین تصوری نداشتم.

هدفم از گفتن اینها مقایسه بهتر یا بدتر شدن آن چیزی که الان هستیم نیست، اما قسمت غم انگیز ماجرا این است که شاید دیگر خود واقعی مان نیستیم. آن آدم‌های ساده و زود باوری که به عالم و عادم اعتماد داشتند، نیستیم. کمتر پیش می‌آید که دلمان برای کسی بسوزد. سرمان توی حساب و کتاب (هم مادی و هم معنوی) آمده و قسمت بزرگی از دنیای اطرافمان را از همین دریچه نگاه میکنیم. بیشتر آدم‌های اطرافمان افرادی هستند که در ابعاد خودشان آدم‌های بزرگی هستند، و الی آخر. خودتان تا آخر خط بروید که منظورم چیست.
خلاصه کلام اینکه، الان که دارم اینها را تایپ می‌کنم حس میکنم آن چیزی را که یک زمانی به دنبالش بودیم را گم کردیم. حتی در مورد همین لحظه ای هم جریان دارد نمی‌دانیم قرار است به کجا برویم.
به قول احسان، انگار که خانه روی آب شده ایم.

یکشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۹۴

واقعی

دیشب خواب تو را دیدم. انگار قرار بود جایی مسافرت بروم و مدتی آنجا بمانم. بدون آنکه خودم خبر داشته باشم آمده بودی فرودگاه و نشسته بودی روی نیمکت‌های فلزی سالن انتظار. راستش را بخواهی حسابی جا خورده بودم. نمی‌دانستم دقیقا باید چه کاری کنم.
درست عین همان موقع‌ها بودی که می‌شناختمت.. همان موقع‌هایی که واقعا بودی.
آنقدر واقعی بودی که خواب دوام نیاورد و برگشتم به همین دنیای واقعی

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۴

688

دفتر و مداد و ماژیک و خرت و پرت هایم را آوردم این طرف توی کافه و روی میز مخصوص خودم پهن کردم و دست به کار شدم. این هفته باید چندتا از لوگوهایی که خوشمان می‌آید را بکشیم.

خوبی این فروشگاه جدیدمان این است که درست چسبیده به آن یک کافه ی خوب و دنج است. بیشترین دلیل خوب بودنش بخاطر آدمهایی ست که آنجا کار میکنند.
تازگی ها یاد گرفته ام که برای انجام دادن مشق های دانشگاه میروم آنجا و با خیال راحت نقاشی میکشم و پاورپوینت درست میکنم و از اینجور کارها. همیشه قبل از اینکه بند و بساطم را ببرم آنجا، اول میروم ببینم جای خالی هست یا نه. بعد سیاوش -صاحب کافه- خودش دو اش می‌افتد که میخواهم بشینم مشق بنویسم. یک تابلوی کوچک که رویش نوشته Reserved را میگذارد روی میز دنج پهلوی مبل و یک لبخند تحویلم میدهد. من هم میخندم و چشمکی برایش میزنم و میروم و با دفتر و دستک برمیگردم.
گاهی وقت ها به عنوان زنگ تفریح یک لیوان چایی برایم می‌آورد و خودش -سیاوش را میگویم- هم کنارم روی مبل لم میدهد و شروع میکنیم به گپ زدن.

چند دقیقه پیش تکلیف های دوشنبه را تمام کردم و دلم خواست اینها را بنویسم.

چهارشنبه، مهر ۲۹، ۱۳۹۴

اهلی کردن یعنی چه؟

سر و کله ی روباه پیدا شد.
روباه گفت: سلام.

شازده کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با این وجود با ادب تمام گفت: سلام.

صدا گفت: من اینجام، زیر درخت سیب..

شازده کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!!

روباه گفت: من یک روباه هستم.

شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن. نمیدانی چقدر دلم گرفته..

روباه گفت: نمیتوانم باهات بازی کنم. هنوز اهلی ام نکرده اند آخر.

شازده کوچولو آهی کشید و گفت: معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی، پی چی میگردی؟

شازده کوچولو گفت: پی آدم ها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار میکنند. اسباب دلخوری است. اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میگردی؟

شازده کوچولو گفت: نه، پی دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: چیزی است که پاک فراموش شده، معنی اش ایجاد علاقه کردن است.

ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه هستم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر من را اهلی کردند هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو برای من میان عالم موجود یگانه ای میشوی و من برای تو.

شازده کوچولو گفت: کم کم دستگیرم میشود. یک گلی هست که به گمانم من را اهلی کرده باشد.

روباه گفت: بعید نیست. روی این کره  ی زمین هزار جور چیز میشود دید.

شازده کوچولو گفت: اوه نه! آن روی کره زمین نیست.

روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: روی یک سیاره ی دیگر است؟
آره؟
توی آن سیاره شکارچی هم هست؟

نه.

محشر است!!
مرغ و ماکیان چطور؟

نه.

روباه آه کشان گفت: همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است!!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار میکنم. آدم ها من را. همه ی مرغ ها عین هم هستند و همه ی آدم ها عین هم. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو من را اهلی کنی انگار که زندگی ام را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق میکند.
صدای پای دیگران من را وادار میکند توی هفت تا سوراخ قایم شوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام بیرون میکشد. تازه، نگاه کن، آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان نمیخورم گندم چیز بی فایده ای است. پس گندمزار هم من را به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است.
اما تو موهایت رنگ طلا است. پس وقتی اهلی ام کردی محشر میشود. گندم که طلایی رنگ است من را به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که توی گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت.

روباه خاموش شد و مدت درازی شازده کوچولو را نگاه کرد.
آن وقت گفت: اگر دلت میخواهد من را اهلی کن!!

شازده کوچولو جواب داد: دلم که خیلی میخواهد اما وقت چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در بیاورم.

روباه گفت: آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند میتواند سر در بیاورد. آدم ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر و آماده از دکان ها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست.. حالا تو اگر دوست میخواهی خب من را اهلی کن!!

شازده کوچولو پرسید: راهش چیست؟

روباه جواب داد: باید خیلی خیلی صبور باشی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری اینجوری میان علف ها میشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام چیزی نمیگویی، چون سرچشمه ی همه ی سوء تفاهم ها زیر همین زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.

فردای آن روز دوباره شازده کوچولو آمد پیش روباه.

روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه توی دلم قند آب میشود و هرچه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند به شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم. اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدنت آماده کنم؟.. آخر هر چیزی برای خودش رسم و رسومی دارد.

شازده کوچولو گفت: رسم و رسوم یعنی چه؟

روباه گفت: این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته است. این همان چیزی است که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت ها فرق کند.
مثلا شکارچی های ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که پنجشنبه ها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبه بره کشان من است. برای خودم گردش کنان میروم تا دم مو ستان. حالا اگر شکارچی ها وقت و بی وقت میرفتند رقص همه ی روزها شبیه هم میشد و من  بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ.. نمیتوانم جلوی اشکم را بگیرم.

شازده کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بد تو را نمیخواستم، خودت خواستی اهلی ات کنم.

روباه گفت: همینطور است.

شازده کوچولو گفت: آخر اشکت دارد سرازیر میشود!!

روباه گفت: همینطور است.

پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته.

روباه گفت: چرا، برای خاطر رنگ گندم.
بعد گفت: برو یک بار دیگر گل ها را ببین تا بفهمی که گل ِ تو توی عالم تک است. موقع برگشتن با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را به تو میگویم.

شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و به آنها گفت: شما سر سوزنی به گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده است و نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه من بود. روباهی بود مثل صد هزار تا روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا توی همه ی عالم تک است.
گل ها حسابی از رو رفتند.
شازده کوچولو دوباره در آمد که: خوشگل هستید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفت و گو ندارد که گل من را فلان رهگذر گلی میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه ی شما سر است، چون فقط او است که آبش داده ام، چون فقط او است که زیر حبابش گذاشته ام، چون فقط او است که با تجیر برایش حفاظ درست کرده ام، چون فقط او است که حشراتش را کُشته ام (جز دو سه تایی که باید پروانه شوند)، چون فقط او است که پای گله گزاری ها با خودنمایی ها و حتی گاهی پی بغ کردن و هیچی نگفتن هایش نشسته ام. چون که او گل من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: خدا نگهدار!!


روباه گفت خدا نگهدار.. و اما رازی که گفتم خیلی ساده است.
جز با چشم دل هیچ چیز را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: نهاد و گوهر را چشم سر نمیبیند.

ارزش گل تو به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ای.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: به قدر عمری است که به پایش صرف کرده ام.

روباه گفت: آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آن کسی که اهلی اش کرده ای مسئولی.. تو مسئول گل خودت هستی.

شازده کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: من مسئول گلم هستم.

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۴

686

خیلی دارم تلاش میکنم تا از کاری که میخواهم انجام دهم استرس نگیرم، اما خب نمیشود لعنتی
هرچه به موعدش نزدیکتر میشود، انگار که بیشتر دارم عمق فاجعه را درک میکنم
راستش را بخواهید اصلا نمیشود توضیح داد که به چه وضعی دارند توی دلم رخت میشورند
در واقع اتفاق خیلی خاصی هم قرار نیست بیوفتد، اما یک جور هایی هول توی دلم افتاده
اگر کمی تخم داشتم، همین الان جفتک می انداختم زیر همه چیز
خلاصه اینکه برایم آرزوی موفقیت کنید

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۹۴

685

تقریبا یک هفته ای میشود که آمده ام سراغ کار جدید. در واقع کارش که جدید نیست، فقط مکانش فرق کرده.
از یک لحاظ هایی اوضاع بهتر شده و از یک لحاظ هایی سخت تر.
همیشه همینطور است خب. همه چیز نسبی است. وقتی اتفاق جدیدی می افتد چیزهای تازه ای بدست می آید و احتمالا یک سری چیزهایی را از دست میدهی. حالا حکایت ما هم همین است.

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۴

684


somewhere in this crazy night
with all this noise, and all this light
I'm out upon the crowded street
I play the game and I keep the beat

جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۹۴

683

روزها و شب ها به سرعت برق و باد دارند می آیند و میروند. حساب وقت از دستم در رفته کلا.

پارسال، و همینطور سال قبلترش دلم میخواست که برای خودم یک تولد درست و حسابی بگیرم و با دوستانم دور هم جمع باشیم و خوش بگذرانیم. و خب همیشه یک اتفاق هایی می افتاد که همه چیز را به هم میریخت.
برعکس گذشته، امسال اصلا قصد همچین کاری را نداشتم و جالب اینکه خیلی بی برنامه کارها جور شد و مهمانی خوبی از آب در آمد. سی و دو سالگی را آن مدلی شروع کردم که در زمان سی سالگی دلم میخواست.
راستش را بخواهید این روزها دارم لحظه ها و مزه هایی را میچشم که دست کم دو سه سال پیش برای داشتن شان در تقلا بودم و خبر نداشتم که همه شان فقط آب در هاون کوفتن بود.

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۴

682

همین نیم ساعت پیش بازی رئال مادرید و یوونتوس تمام شد و با حذف رئال (که از این بابت خوشحالم) حسابی بی خوابی به سرم زده.
اگر فردا (در واقع همین امروز) پنج شنبه نبود حسابی به خودم بد و بیراه میگفتم که چرا این موقع شب نمیتوانم بخوابم. نمیدانم چه سری در وجود پنجشنبه هاست که اینقدر آدم پر انرژی میشود. واقعا هیچ فرقی با بقیه روزها ندارد اما حال و هوایش یک جور دیگریست.
باورش برایم سخت است که تقریبا دو ماه از سال جدید هم تمام شد و کم کم داریم وارد ماه سوم میشویم. حساب کتاب روزها و هفته ها کلا از دستم خارج شده.
از هفته ی آخر اسفند یک تصمیم خیلی جدی گرفتم و به خودم قول دادم هرطور که شده انجامش دهم، و واقعا همین کار را کردم. از همان ساعت شروع سال جدید انگار که همه چیز برایم زیر و رو شد. انگار که همه ی درهای بسته ی عالم برایم باز شدند. به خدا اگر میدانستم که قرار است به این سرعت نتیجه بگیرم زودتر از اینها عمل میکردم!!
حالا هفته ای دو سه روز حسابی ورزش میکنم، آخر شب ها دو صفحه کتاب میخوانم، در هر فرصتی که بشود فیلم میبینم، با دوستان جدید وقت میگذرانم، آخر هفته ها از این شهر لعنتی بیرون میزنم و با آنهایی که دوستشان دارم حسابی خوش میگذرانم.

راستش را بخواهید،‌ در این یک سال و نیم گذشته سخت ترین لحظه های زندگی ام را تجربه کردم. روزهایی که برایم مثل جهنم بود. در واقع جهنمی بود که خودم برای خودم ساخته بودم. زندگی و زنده بودن را فراموش کرده بودم.
از زمانی که "سعیده" رفته بود دنیا برایم تیره و تار شده بود. حس میکردم که به آخر خط رسیده ام.
اما هفته ی آخر اسفند تصمیم گرفتم که باز هم به دنیای آدم های زنده برگردم. و برگشتم. و قسمت خنده دارش اینجاست که الان به خودم میگویم چرا یک سال و خورده ای را به خودم زهر مار کردم؟؟
گرچه، شاید اگر این همه زجر نکشیده بودم، امروز عصر وقتی که داشت ماشینش را توی کوچه پارک میکرد و من از کنارش رد شدم ممکن بود باز هم دست و پاهایم یخ کنند و قلبم توی دهانم بزند و همه ی دنیا توی سرم خراب شود. ولی اینطور نشد. از کنار پنجره ماشینش رد شدم. به همین راحتی.
و فقط خدا را شکر کردم که از زندگی ام بیرون رفت. در واقع خودش بود که خودش را از زندگی ام انداخت بیرون. وگرنه من تا آخرین ثانیه تلاش کردم، دست و پا زدم، به هرچیزی که توانستم چنگ زدم تا نگه ش دارم.. ولی رفت
و چه خوب شد که رفت.
تازه فهمیده ام که هیچ وقت نباید چیزی یا کسی را به زور خواست و نگه داشت.

میدانی؟ آخر آدم ها همان جایی هستند که باید باشند

دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۴

681

سال ۹۳ خیلی زودتر از آنچه که فکرش را میکردم تمام شد. به جرات میتوانم بگویم که تمام وقت حواسمان فقط به کار بود. الان که دارم فکرش را میکنم هیچ چیز خاصی از امسال یادم نیست. همه اش کار بود و کار و حواشی مربوط به آن.
حواشی کم نداشتیم و همه ی رمقمان را گرفت تقریبا. حاشیه هایی که تا چند وقت دیگر هم ادامه دارند و بعد از آن باید یکبار برای همیشه خلاصشان کنیم.

اما ۹۴ را با اتفاق های خوبی شروع کردم. حال خوبی دارم و با تمام توان نفس عمیق میکشم و تلاش میکنم از تک تک لحظه هایم لذت ببرم.

جمعه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۳

spam

دیروز پیش توی پوشه ی اسپم از طرف یک آقایی برایم ایمیلی با این مضمون آمده بود:

سلام
احوال شما؟
من یکی از خوانندگان وبلاگ شما هستم و معمولا ماهی یک یا دو بار به وبلاگ شما سر میزنم و مطالبتان را دنبال میکنم ولی هیچوقت فرصتی پیش نیامد تا با شما در ارتباط باشم.
اما مدتی است که فعالیتتان در وبلاگ خیلی کم شده است.
ممنون می شوم اگر وبلاگ دیگری دارید و مطالبتان را در آنجا قرار می دهید آدرس وبلاگ جدیدتان را در اختیار من قرار دهید و یا اگر مطالبتان را در فیس بوک منتشر می کنید در صورت تمایل آدرس پروفایل فیس بوکتان را برایم ارسال نمایید.

موفق باشید.


و من هم بدون اینکه به آدرس فرستنده توجه کنم و یا حتی به این فکر کنم که چرا این ایمیل به پوشه ی اسپم آمده، شروع کردم به نوشتن راجع به اینکه اصولا من آدم چس ناله ای هستم و دلم میخواهد ناشناس باشم و وبلاگ دیگری هم ندارم و روی فیسبوک هم اهل چیز نوشتن نیستم و از این چرت و پرت ها. آخر کار هم از آقای فرستنده تشکر کردم که اینجا را میخواند و دکمه ی ارسال را زدم.

راستش را بخواهید کلی ذوق مرگ شده بودم از اینکه یک ناشناس که نوشته های من را میخواند، به خودش زحمت داده که برایم ایمیل بزند. در واقع هیچ اتفاق مهمی نبود که آدم بخواهد به آن حتی فکر کند، اما خب برای یک وبلاگ نویس بینوا مثل من، همین چند خط میتواند یک روز کامل باعث شود که آدم حس مهم بودن داشته باشد.

از آنجا که دامنه ی ایمیل کمی عجیب غریب بود، نام دامنه اش را سرچ کردم و به هیچ چیزی به درد بخوری نرسیدم. کمی شک کرده بودم. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که یکی دو خط از متن نامه را سرچ کنم.
دیگر گفتن ندارد که چند صد نتیجه ی مشابه پیدا کردم و مطمئن شدم که جیمیل بی دلیل آن را اسپم نکرده بود.

جمعه، بهمن ۲۴، ۱۳۹۳

چکاوک *

ای آدم های سینگل، آدم های تنها
ای آدم هایی که همیشه برای بودن تلاش کرده اید
ای آدم هایی که حتی در روزهای خوبتان هم کسی نبوده که با شما ذوق کند و بهتان افتخار کند
ای آدم هایی که "عزیزم تو بهترینی" را از کسی نمیشنوید
ای آدم هایی که با چنگ و دندان حالتان را خوب نگه میدارید
ای آدم هایی که هیچ کس متوجه اتفاقات دور و برتان نمیشود
ای آدم هایی که بعضی از صبح ها، مسیج صب بخیر ندارید
ای آدم هایی که همیشه برای تولدتان بهترین هدیه را از خودتان گرفته اید و حتی تا صبح گریه کرده اید!!
ای آدم هایی که برای اثبات حرف هایتان سخت جنگیده اید، چون هیچ کس را نداشته اید که از هر مزخرفی که میگویید تعریف کند و کم کم باورتان شود که شاید واقعا آدم حسابی هستید!!
ای آدم هایی که وقتی قلبتان توی دهانتان است و استرس گلویتان را دو دستی دارد فشار میدهد، به جای یک بغل مهربان، با هزار و یک ترفند خودتان را آرام کرده اید و باز هم ادامه داده اید
ای آدم های صبحانه ها و نهارها و شام ها و بستنی ها و قهوه های تنهایی
ای آدم هایی که روزهای اتفاقات مهم خوب و بد را به تنهایی پشت سر گذاشتید
ای آدم های پیاده روی ها و ولنتاین ها و آخر هفته ها و کافه های تنهایی
ای آدم های سلف پرتره های آینه ای
ای آدم های اروتیک های جایگزین
ای آدم های روزهای خوب و بد و افتضاح
ای آدم های قوی، سگ جان
آدم های ادامه دادن و پیش رفتن..


*: نام ترانه ای از داریوش

جمعه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۳

678

هفته ی نسبتا سختی را پشت سر گذاشتم.
تا اواسط هفته که حسابی مریض احوال بودم. از آن سرماخوردگی های لعنتی که آدم را سه چهار روز کامل افقی میکند.
سه چهار روز آخر هفته هم حسابی همه ی کارها قاطی پاتی بود.

از ظهر تا حالا میخواهم بروم دوش بگیرم تا شاید کمی حالم سر جا بیاید اما بدشانسی فشار آب آنقدر کم شده که به زحمت بشود آدم دستهایش را بشورد!!

امروز از آن جمعه های بی سر و صداست. ساکت بودنش از آن بابت است که کسی خانه نیست. تنها چیزی که به گوش میرسد صدای موتور یخچال و فریزر است که  هر از گاهی روشن و خاموش میشوند.

هی میروم شیر آب را باز میکنم تا ببینم امیدی هست که بشود دوش گرفت یا نه تا بعدش  بزنم از خانه بیرون.. واقعا دیگر تحمل خانه را ندارم

چهارشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۳

677

دیشب به طرز عجیبی خوابم رفت. حتی نفهمیدم که چطور خودم را به تخت رساندم.
صبح که صدای آلارم در آمد به زحمت فقط توانستم خاموشش کنم. یادم آمد که توی خواب زیاد سرفه کرده بودم. گلویم میسوخت. انگار که توی هوا پودری چیزی پاشیده بودند که ریه های آدم را آتش میزد.
نمیفهمم که ساعت ها چطور برای خودشان جلو میروند.
الان هم از صدای سوت زدن بابا بیدار شدم. به طرز دیوانه کننده ای یک تکه از ملودی یک آهنگ قدیمی را دارد مدام تکرار میکند و از یک جایی هم به بعدش را خودش میسازد و به اصل آهنگ میچسباند.
بقیه ی اهل خانه هم نمیدانم کجا رفته اند که حالشان به هم نخورده از این سوت زدن.
اگر زیر تخت شات گان داشتم الان بهترین زمان بود تا با یک گلوله سوت زدن را خلاص کنم.
نمیدانید چقدر روی اعصاب است

جمعه، دی ۲۶، ۱۳۹۳

676

تازگی نمیدانم چه مرگم شده که مدام چیزهایم را یا گم میکنم، یا اینطرف و آنطرف جا میگذارم. بعد هرچقدر هم که فکر میکنم که کی و کجا گوشی را یا کیف پول و کوله پشتی و الخ را یادم رفته اصلا فایده ندارد.

چند شب پیش رفته بودم کافه و کوله ام را کنار میز گذاشته بودم روی زمین و بعد راهم را کشیده بودم و رفته بودم. فردا صبح دنبال هارد اکسترنالم میگشتم که یادم آمد توی کوله بوده. همه ی اتاقم را زیر و رو کردم، توی ماشین، همه جا را گشتم. نبود که نبود. بیخیال شدم. پیش خودم گفتم خودش پیدا میشود.
دیروز دم ظهر که داشتم برمیگشتم خانه از جلو کافه ای که معمولا میروم آنجا رد شدم و یکهو یادم آمد که عه.. شاید اینجا باشد، و بود.
یا مثلا همین دیشب که ماشین را توی پارکینگ پیدا نمیکردم. نیم ساعت دو طبقه را بالا پایین کردم تا آخر پیدایش کردم.
الان هم کیف پولم را پیدا نمیکنم. یکی از کارتهای بانکی ام را لازم دارم که توی کیف پول لعنتی ام است و نمیدانم کدام گوری غیب شده که هرچه میگردم نیست که نیست..

دوشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۳

675

برای خودم آهنگ گذاشته ام و هارد اکسترنال گوگولی مگولی ام را هم چپانده ام به نوت بوکم تا از دویست سیصد گیگ خرت و پرت های روی کامپیوترم بکاپ بگیرم. از الان نزدیک به دو ساعت دیگر این کار ملال آور فکر کنم طول بکشد.
از تمام اکانت های ایمیل و فیسبوک و توییتر و آیکلود و بقیه شان ساین اوت کردم تا برای مکبوک رتینای جدیدم آماده شوم.

خوب یادم است که چهار سال پیش نزدیک به ۳ ماه و خرده ای از حقوقم را دربست کنار گذاشتم تا بتوانم یک میلیون و هفتصد هزار تومان پول بی زبان را بابت این نوتبوکم بدهم. و حالا قسمت خنده دار (در واقع غم انگیز) این است که بعد از این همه مدت قرار است فردا این نوتبوک خسته را در ازای یک میلیون و هشتصد هزار تومان بدهم دست صاحب جدیدش و خودم هم سه میلیون و اندی از پولهایم را به گا بدهم و مدل جدیدترش را در آغوش بگیرم.

خاطره های خیلی خوبی ازش دارم. هیچ وقت تنهایم نگذاشت و یکی از دلخوشی های زندگی ام بود.
امیدوارم صاحب جدیدش هم به اندازه من دوستش داشته باشد.

خدافس مک بوک دوست داشتنی

سه‌شنبه، دی ۰۲، ۱۳۹۳

بخت ِ پریشان ِ ما

دیروز عصر بود که برای خودم نشستم و یک فیلم گذاشتم و دیدمش. خوب بود. از این هایی که وقتی به تیتراژ آخر میرسد
ناخداگاه اشک آدم در می آید.
دلیلش از دو حالت خارج نیست: یا فیلم خوب بوده، یا حال آدم خوب نبوده!!

تمام که شد آهنگ پایانی اش را دانلود + کردم و لباس پوشیدم و هدفون به گوش رفتم سر کار. شب هم پیاده به خانه آمدم و باز هم فقط همان را گوش کردم.
موقع رفتن داشتم به این فکر میکردم که شب وقتی برگشتم خانه، برایش ایمیل بزنم و چند کلمه ای برایش بنویسم و آهنگ را هم برایش بفرستم تا "او" هم گوش کند. واقعا دلم خواسته بود که او هم گوش بدهد.

ولی چند لحظه بعد یادم آمد که چند ماه پیش برایم تکست زده بود که "خیلی خوشحال است که توانسته با من تمام کند. کار درستی کرده و هر روز بیشتر از قبل مطمئن میشود."

راستش را بخواهید دیگر به دنبال دلیل و چرا نمیگردم. دنبال کشف کردن منطقی که داشت نیستم. فقط رهایش کردم، همین. این بار واقعا رها کردم. دقیقا یک سال گذشت. بس است دیگر، چقدر باید منتظر باشم؟ چقدر باید امیدوار باشم؟ چقدر باید خودم را زجر بدهم؟
خسته شدم دیگر.. حتی به زانو در آمدم. تسلیم شدم..
فهمیدم که درک درستی از آنچه که در بین ما بود نداشت. بارها تلاش کردم تا واقعیت را (از دید خودم) نشانش دهم، بارها سعی کردم آن چیزهایی که لااقل به نظر خودم درست است را برایش توضیح دهم، میخواستم احساس امنیت کند، میخواستم برایش آرامش باشم.
نشد، راهش را پیدا نکردیم.
اما یک چیز را میتوانم شرط ببندم. اینکه زمان خیلی چیزها را برایش روشن خواهد کرد. یک روزی میرسد که  تمام اینها را خودش حس میکند.
با همه این حرفها، از ته دل آرزو میکنم که هیچ وقت به آن روز و آن حس نرسد. امیدوارم آنقدر دور شود که هیچ وقت یاد این لحظه ها نیوفتد.

It's just another night
And I'm staring at the moon
I saw a shooting star
And thought of you
I sang a lullaby
By the waterside and knew
If you were here,
I'd sing to you
You're on the other side
As the skyline splits in two
I'm miles away from seeing you
I can see the stars
From America
I wonder, do you see them, too?

So open your eyes and see
The way our horizons meet
And all of the lights will lead
Into the night with me
And I know these scars will bleed
But both of our hearts believe
All of these stars will guide us home

I can hear your heart
On the radio beat
They're playing
​ "​Chasing Cars​"
And I thought of us
Back to the time
You were lying next to me
I looked too close and fell in love
So I took your hand
Back through London streets I knew
Everything led back to you
So can you see the stars?
Over Amsterdam
You're the song my heart is
Beating to

So open your eyes and see
The way our horizons meet
And all of the lights will lead
Into the night with me
And I know these scars will bleed
But both of our hearts believe
All of these stars will guide us home

And, oooohh,
And, oooohh,
And, oooohh,
I can see the stars
From America

چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۹۳

Viva La Vida

امروز حوالی ساعت ۳ ظهر بود که آقای پستچی سفارش (شما بخوانید هدیه) اینترنتی ام را آورد دم خانه و گذاشت کف دستم. توی سایت نوشته بود که دست کم یک هفته طول میکشد تا آماده شود، اما چهار روزه به دستم رسید.
با کلی ذوق بازش کردم و حسابی براندازش کردم. چیز خوبی از آب در آمده بود. خودم از خودم خوشم آمد.

دقیقا ۱۲ ساعت از وقتی که آقای پستچی آمده میگذرد و من دقیقا ۱۲ روز زودتر از تاریخ مقرر متوجه شده ام که کل برنامه ام به فاک رفته است. همه نقشه هایی که کشیده بودم دود شد رفت هوا.

واقعا نمیدانم این دیگر چه حکایتی است که این روزها دارد برای من در میاورد.

شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۳

672

حدود یک ماه (شاید هم بیشتر) میشود که شروع کرده ام به تیک زدن با یک آدم جدید. در واقع درستش این است که تیک میزدم. یک هفته ای هست که تیک زدنمان ته کشیده انگار. نمیدانم چرا یهو نظرش عوض شد.

تولدش ۶ دی است. تا قبل از این هفته، ایده های دیگری داشتم، اما با این وضعی که پیش آمد خب شاید آنها دیگر به درد بخور نباشند. تا همین چند دقیقه پیش اصلا نمیدانستم لزومی دارد حرکتی انجام بدهم یا اینکه به یک اس ام اس تبریک تولد کلیشه ای با چندتا شکلک کیک و گل و بوس و اینجور چیزها اکتفا کنم.
همینطور که داشتم پشت نوتبوکم برای خودم آهنگ گوش میکردم و اینها، یک جرقه به ذهنم رسید. اعتراف میکنم که از ایده خودم خوشم آمد. خوبی اش این است که تکراری نیست. یعنی برای اولین بار است که این کار را میکنم. از نظر معنوی حرکت باحالی باید از آب در بیاید.
همین الان اینترنتی سفارش را تکمیل کردم و احتمالا تا ۱۰ روز دیگر با پست میرسد دم خانه مان و بعد اگر خوش شانس باشم و تا آن موقع همه چیز نترکیده باشد میتوانم هدیه را بدهم دستش.
اگر هم به فاک رفته باشد که می آیم و اینجا افشا میکنم که چه بود و چه شد.

تا ۶ دی ۹۳ برایم آرزوی موفقیت کنید. واقعا احتیاج دارم تا باز هم به روزهای خوب برگردم

جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۹۳

The Moment

actually, there is a word for that. it's LOVE. I'm in LOVE with her, ok?
if you're looking for the word that means caring about someone beyond all rationality and wanting them to have everything they want no matter how much it destroys you, it's LOVE..
and when you LOVE someone, you don't STOP.. ever

یکشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۳

من از زیر آوار مینویسم

از امروز (در واقع امشب) تصمیم گرفتم که از زیر آن همه آوار هرطور که شده زنده بیرون بیایم. خودم را که بیرون کشیدم همه ی خستگی ها و غم و غصه ها را بتکانم و دوباره سرپا بایستم. میخواهم همه ی چیزهای خوب و بدی که برایم اتفاق افتاده را پشت سرم رها کنم و فقط به آینده فکر کنم.
فهمیدم تنها چیزی که توی زندگی اهمیت دارد فقط و فقط خود آدم است.
میخواهم مهمترین آدم زندگی خودم باشم.
آدم برای اینکه بتواند چیزی یا کسی را دوست داشته باشد، اول باید خودش را دوست داشته باشد.

پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۳

Let Her Go

رابطه بیشتر اوقات مثل کلید نیست که دکمه روشن و خاموش داشته باشد. بیشتر اوقات کش می آید و باریک و باریکتر میشود ولی پاره نمیشود. هنوز نگاهی، لبخندی، حرفی چیزی میتواند به سرعت تو را به احساسات اولیه نسبت به آدمی که قرار است برود برگرداند.
اینطور وقت ها یک قیچی لازم است تا همه ی آن بندها پاره شود و آن آدم دور شود. آنقدر دور شود که خودت هم باور نکنی.
آنجا که میرسد و اتفاق که می افتد انگار باری از روی سینه ات برداشته میشود. انگار نگاهت دوباره دنبال نگاهی است که دلت را بلرزاند. دوباره عطش ِ گرفتن دستی و در آغوش کشیدن تنی جدید در تو بیدار میشود.
آن اتفاق هر قدر سهمگین تر باشد اثرش قوی تر است.
اتفاقی که در لحظه ویرانت میکند. آوار میشود روی سرت و نمیفهمی که داری چه کار میکنی. اما کم کم زمان که میگذرد از آرامش نفسهایت میفهمی که این هم تمام شد.
آدمی که زمانی دوستش داشتی دیگر سوم شخص مفرد است و دیگر قرار نیست مخاطب خاص باشد.
دیگر قرار نیست توی خیابان دنبال 206 خاکستری اش بگردی.
دیگر وقتی که از نزدیک خانه شان یا محل کارش رد میشوی چشمهایت میان آدم ها دنبال "او" نمیگردند.
دیگر با 60D هوس عکاسی با او به سرت نمیزند.
دیگر با صدها آهنگی که با هم خاطره دارید، یادش نمی افتی.
دیگر نباید با شنیدن اسمش یا دیدن عکس هایش قلبت توی دهانت بزند.
به هر ضرب و زوری که باشد سعی میکنی که به راهت ادامه بدهی و بروی..
مزه ی همه ی روزهای خوب را تا ابد برای خودت نگه میداری

و به این گوش میکنی و برای خودت در خیالات شنا میکنی

جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۹۳

این خوب بودن را باید بُرید و انداخت جلوی سگ

از خوب بودن بدم آمده.
از اینکه بعضی ها می آیند و به آدم میگویند که هی فلانی، تو خیلی خوبی، مهربانی، و کوفت و زهر مار.. حالم به هم میخورد. احساس میکنم که همه شان چرند میگویند. انگار که میخواهند سرم را شیره بمالند و با این حرف شان خوشحالم کنند.
نمیدانم چرا حتی همانهایی که به گوش آدم میخوانند که تو آدم خوبی هستی، هیچ کدام واقعا دوستم ندارند. برایشان بود و نبودم فرقی ندارد. همه چیز فقط در حد حرف است.
آخر آن خوب بودنی که حتی به درد صاحبش هم نخورد که دیگر خوب بودن نیست.
آن خوب بودنی که هیچ کس آن را نخواهد که دیگر خوب بودن نیست.
وقتی که از بعد از ظهر جمعه دلت گرفته باشد و حتی از یک نفر تکست نداشته باشی که دلش خواسته باشد یک کلمه با تو حرف بزند که دیگر خوب بودن نیست..

از ظهر تا الان چشمم فقط به صفحه ی گوشی بوده.
به گمانم همه اینها به این معنی باشند که در این دنیا هیچ کس نیست که دلش بخواهد حتی چند دقیقه با من وقت بگذراند.
به این معنی است که هیچ کس را ندارم.
و خب البته انتظار بی جایی دارم که کسی بخواهد با یک آدم تنهای حوصله سر بر وقتش را پر کند.
من باید بروم صبح تا شب فقط کار کنم و بعدش هم بروم گوشه ی خلوت خودم آرام بگیرم تا فردا صبح شود و باز این حلقه تکرار مسخره را از اول شروع کنم.
باید بفهمم که این حرف های خوب بودن واقعی نیست.. به درد بخور نیست..
باید یادم بماند که من فقط خودم را دارم و خودم..
و خودم دیگر خودم را هم دوست ندارم

سه‌شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۹۳

Marie Anne

اردیبهشت سال ۹۰ بود که داشتم با نگین بر سر اسم ماشینم بحث میکردم. دعوتنامه اش از ایران خودرو آمده بود و تا چند روز بعدش قرار بود 206 دوست داشتنی ام را تحویل بگیرم.
گفته بودم که میخواهم قرمز باشد اما تنها رنگهای قابل تحویل سفید و نقره ای و مشکی و خاکستری بودند.
چون تصمیم گرفته بودم که ماشینم دختر باشد، سفید را انتخاب کردم، و نگین هم اسمش را "ماری-آن" گذاشت.
همان روزهای اول رفتم و برایش رینگ اسپرت خریدم و فنرهایش را عوض کردم که چند سانتیمتر پایینتر بیاید.
آن موقع دیگر به اندازه ی کافی پول نداشتم که سیستم صوتی اش را هم سرحال بیاورم و مجبور بودم که با همان مزخرفی که توی کارخانه رویش نصب کرده بودند دوام بیاورم.
چند ماه بعد از آمدن "ماری آن" بود که برگ گل رویایی ام هم آمد. همان ۲۷ شهریوری که صاحب نیمکت شدیم.. و باقی ماجرا.
بهترین آهنگ های عمرم را با همان ضبط صوت زاقارتش گوش کردم.
آخر آن موقع که سعیده بود دیگر اهمیتی نداشت که صدا چطور است. میدانید که چه میگویم، نه؟

گذشت تا همین دی ماه ۹۲ که خیلی چیزها عوض شد.
جای خالی برگ گلم را با یک سیستم صوتی خوب خواستم پر کنم.. که نشد البته
گرچه صدای خوبی داشت و حسابی هم فاز میداد.. ولی خب، اصل کاری اش نبود

گذشت تا همین یک ماه پیش که جلو درب خانه، آقای دزد نامحترم آمد و ضبط و اسپیکر و ساب و آمپلیفایر و کلی خرت و پرت دیگر را بار کرد و با خودش برد.

گذشت تا همین یک هفته پیش که صاحب جدیدش آمد و دخترم را برداشت و برد.
درست است که یک جورهایی به پولش نیاز داشتم
درست است که "ماری آن" را خیلی دوستش داشتم
ولی دلم میخواست که دیگر نداشته باشمش
واقعیتش را اگر بخواهید، این است که دارم سعی میکنم هرآنچه که مربوط به آن دوران است را از جلوی چشمم بردارم. یک جورهایی میخواهم دق دلی ام را با این احمق بازی ها خالی کنم.

حالا پنج - شش روزی میشود که یک دوچرخه گرفته ام.
صبح ها با تاکسی یا بی آر تی میروم و می آیم. عصرها هم که هوا خنک است با دوچرخه.
بعد از ظهر وقتی میروم سر کار، کل مسیر سراشیبی است و آخر شب، موقع برگشن ماتحت آدم پاره میشود.
به نیمه ی راه که میرسم، نفس زنان و نا بریده رکاب میزنم و فقط به خودم دلداری میدهم که دیگر چیزی تا خانه نمانده.

هنوز هوا سرد نشده، ولی من دلم هوای سرد و کاپشن و هدفون و آهنگ چس ناله میخواهد که کل مسیر خانه را پیاده توی خیابان راه بروم و تا صبح به خانه نرسم.

جمعه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۳

666

تقریبا مثل بیشتر جمعه ها برای نهار کباب داشتیم. نمیدانم چرا خیلی از ماها عادت داریم که فقط جمعه ها باید کباب بخوریم.
اصولا چلو کباب وعده ی غذایی خیلی چرب و نرم و خوشمزه ای است ولی از آنجا که با بعد از ظهر جمعه تلاقی دارد، به نظرم مزه ی خوبش را تا حد زیادی از دست میدهد.
البته یک حالت هست که مزه ی چلو کباب ظهر جمعه را خراب نمیکند، و آن هم این است که شنبه تعطیل باشد.
الان هم پاهایم را دراز کرده ام و یک لیوان گنده چایی نبات گذاشته ام کنار دستم و دارم اینها را تایپ میکنم. و لانا دل ری هم دارد آرام آرام برای خودش ناله میکند.

بعله.. این ساعتی را که عکسش را این کنار گذاشته ام را هم دستم کرده ام و هر از گاهی نگاهی بهش می اندازم و ذوقش را میکنم.

البته، اگر راستش را بخواهید یک صدایی از اعماق زیرین وجدانم توی گوشم زمزمه میکند که من آدم کسخلی هستم که نزدیک به دو میلیون تومان از پولهایم را به گا داده ام فقط بخاطر اینکه حالم خوب شود. خب واقعیت همین است. موقع هایی که حالم به هر دلیلی گرفته باشد، یکی از چیزها یا کارهایی که واقعا سرحال میکند من را، خرید کردن است. و خب گفتن هم ندارد که من عاشق ساعت ام. چه قرار باشد برای خودم بخرم و چه اینکه به مناسبتی برای آنهایی که دوستشان دارم.

پنجشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۳

کاش فقط جای نیمکت مان خالی بود

دقیقا سه سال پیش، ۲۷ شهریور ۱۳۹۰ بود که برای اولین بار دستش را گرفته بودم.
رفته بودیم کوه. آن بالاها که رسیدیم خسته شده بودیم و یک صندلی پیدا کردیم و نشستیم و با هم از هرچه که بگویی حرف زدیم و از آن شب به بعد تصمیم گرفتیم که این صندلی خودمان باشد.
آن شب موقع برگشتن Katy Perry برایمان Teenage Dream را میخواند. به جرات میتوانم بگویم که خوشحال ترین آدم روی زمین بودم. ساعت از ۱۲ گذشته بود که رساندمش دم خانه شان. برای اولین بار آن لب بالای شیرین کجکی اش را بوسیدم.

یک سال گذشت و برای سالگرد صندلی مان رفتیم همانجا. یک سورپرایز خنده دار هم برایش آماده کرده بودم. چقدر خندیدیم و بهمان خوش گذشت. فقط خدا میداند که چقدر برای این دختر ذوق داشتم. آن موقع ها فکر میکردم که تا ابد میتوانیم روز صندلی دار شدنمان را با هم جشن بگیریم.
چند ماه بعدتر که رفته بودیم آن بالا، نمیدانم چرا صندلی مان را از آنجا برداشته بودند.
از آن موقع به بعد هر از گاهی میرفتیم روی چمن ها، جای همان نیمکت سابق مینشستیم و بعد دوباره برمیگشتیم پایین.

دو سال گذشت و فقط جای نیمکتمان خالی بود..

ولی امروز، در آستانه سه سالگی
جای نیمکت مان خالیست..
جای کتی پری که برایمان آهنگ بخواند خالیست..
از همه بدتر
جای من و تو کنار هم خالیست..

جای تو همیشه کنار من خالی میماند لعنتی

دوشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۹۳

664

یک هفته دیگر تا آخر تابستان نمانده. اصلا همان بهتر که زودتر تمام شود برود پی کارش.
دلم برای هوای خنک و باران و روزهای کوتاه پاییز تنگ شده حسابی.
دلم مسافرت درست و درمان میخواهد که برم و همه ی خستگی این ۶ ماه را همانجا چال کنم و برگردم.

سه‌شنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۹۳

چه بد منطقی داشتیم ما

خب میدانی؟ بدبختی از آنجا شروع شد که گفتیم ما منطقی هستیم
یکی مان پرسید منطقی یعنی چی؟
آن یکی جواب داد یعنی هر بلایی سرت آمد، صدایت در نیاید

این شد که یارمان بد کرد و صدامان در نیامد
عزیزمان مرد و صدامان در نیامد
عشق مان رفت و صدامان در.... نیامد
توی خانه، سر خاک، وسط سالن فرودگاه امام..
بجای اینکه گِل سرمان بگیریم و خودمان را چنگ بزنیم وفریاد بکشیم و شیشه بشکنیم تا نشکند، نرود، بماند، هی منطقی رفتار کردیم. ایستادیم و بغض مان را قورت دادیم و لبخند زدیم. مثل احمق ها دست تکان دادیم و گذاشتیم رفتنی ها بروند، از خانه، از دنیا، از دست..