سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

Marie Anne

اردیبهشت سال ۹۰ بود که داشتم با نگین بر سر اسم ماشینم بحث میکردم. دعوتنامه اش از ایران خودرو آمده بود و تا چند روز بعدش قرار بود 206 دوست داشتنی ام را تحویل بگیرم.
گفته بودم که میخواهم قرمز باشد اما تنها رنگهای قابل تحویل سفید و نقره ای و مشکی و خاکستری بودند.
چون تصمیم گرفته بودم که ماشینم دختر باشد، سفید را انتخاب کردم، و نگین هم اسمش را "ماری-آن" گذاشت.
همان روزهای اول رفتم و برایش رینگ اسپرت خریدم و فنرهایش را عوض کردم که چند سانتیمتر پایینتر بیاید.
آن موقع دیگر به اندازه ی کافی پول نداشتم که سیستم صوتی اش را هم سرحال بیاورم و مجبور بودم که با همان مزخرفی که توی کارخانه رویش نصب کرده بودند دوام بیاورم.
چند ماه بعد از آمدن "ماری آن" بود که برگ گل رویایی ام هم آمد. همان ۲۷ شهریوری که صاحب نیمکت شدیم.. و باقی ماجرا.
بهترین آهنگ های عمرم را با همان ضبط صوت زاقارتش گوش کردم.
آخر آن موقع که سعیده بود دیگر اهمیتی نداشت که صدا چطور است. میدانید که چه میگویم، نه؟

گذشت تا همین دی ماه ۹۲ که خیلی چیزها عوض شد.
جای خالی برگ گلم را با یک سیستم صوتی خوب خواستم پر کنم.. که نشد البته
گرچه صدای خوبی داشت و حسابی هم فاز میداد.. ولی خب، اصل کاری اش نبود

گذشت تا همین یک ماه پیش که جلو درب خانه، آقای دزد نامحترم آمد و ضبط و اسپیکر و ساب و آمپلیفایر و کلی خرت و پرت دیگر را بار کرد و با خودش برد.

گذشت تا همین یک هفته پیش که صاحب جدیدش آمد و دخترم را برداشت و برد.
درست است که یک جورهایی به پولش نیاز داشتم
درست است که "ماری آن" را خیلی دوستش داشتم
ولی دلم میخواست که دیگر نداشته باشمش
واقعیتش را اگر بخواهید، این است که دارم سعی میکنم هرآنچه که مربوط به آن دوران است را از جلوی چشمم بردارم. یک جورهایی میخواهم دق دلی ام را با این احمق بازی ها خالی کنم.

حالا پنج - شش روزی میشود که یک دوچرخه گرفته ام.
صبح ها با تاکسی یا بی آر تی میروم و می آیم. عصرها هم که هوا خنک است با دوچرخه.
بعد از ظهر وقتی میروم سر کار، کل مسیر سراشیبی است و آخر شب، موقع برگشن ماتحت آدم پاره میشود.
به نیمه ی راه که میرسم، نفس زنان و نا بریده رکاب میزنم و فقط به خودم دلداری میدهم که دیگر چیزی تا خانه نمانده.

هنوز هوا سرد نشده، ولی من دلم هوای سرد و کاپشن و هدفون و آهنگ چس ناله میخواهد که کل مسیر خانه را پیاده توی خیابان راه بروم و تا صبح به خانه نرسم.

جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

666

تقریبا مثل بیشتر جمعه ها برای نهار کباب داشتیم. نمیدانم چرا خیلی از ماها عادت داریم که فقط جمعه ها باید کباب بخوریم.
اصولا چلو کباب وعده ی غذایی خیلی چرب و نرم و خوشمزه ای است ولی از آنجا که با بعد از ظهر جمعه تلاقی دارد، به نظرم مزه ی خوبش را تا حد زیادی از دست میدهد.
البته یک حالت هست که مزه ی چلو کباب ظهر جمعه را خراب نمیکند، و آن هم این است که شنبه تعطیل باشد.
الان هم پاهایم را دراز کرده ام و یک لیوان گنده چایی نبات گذاشته ام کنار دستم و دارم اینها را تایپ میکنم. و لانا دل ری هم دارد آرام آرام برای خودش ناله میکند.

بعله.. این ساعتی را که عکسش را این کنار گذاشته ام را هم دستم کرده ام و هر از گاهی نگاهی بهش می اندازم و ذوقش را میکنم.

البته، اگر راستش را بخواهید یک صدایی از اعماق زیرین وجدانم توی گوشم زمزمه میکند که من آدم کسخلی هستم که نزدیک به دو میلیون تومان از پولهایم را به گا داده ام فقط بخاطر اینکه حالم خوب شود. خب واقعیت همین است. موقع هایی که حالم به هر دلیلی گرفته باشد، یکی از چیزها یا کارهایی که واقعا سرحال میکند من را، خرید کردن است. و خب گفتن هم ندارد که من عاشق ساعت ام. چه قرار باشد برای خودم بخرم و چه اینکه به مناسبتی برای آنهایی که دوستشان دارم.

پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

کاش فقط جای نیمکت مان خالی بود

دقیقا سه سال پیش، ۲۷ شهریور ۱۳۹۰ بود که برای اولین بار دستش را گرفته بودم.
رفته بودیم کوه. آن بالاها که رسیدیم خسته شده بودیم و یک صندلی پیدا کردیم و نشستیم و با هم از هرچه که بگویی حرف زدیم و از آن شب به بعد تصمیم گرفتیم که این صندلی خودمان باشد.
آن شب موقع برگشتن Katy Perry برایمان Teenage Dream را میخواند. به جرات میتوانم بگویم که خوشحال ترین آدم روی زمین بودم. ساعت از ۱۲ گذشته بود که رساندمش دم خانه شان. برای اولین بار آن لب بالای شیرین کجکی اش را بوسیدم.

یک سال گذشت و برای سالگرد صندلی مان رفتیم همانجا. یک سورپرایز خنده دار هم برایش آماده کرده بودم. چقدر خندیدیم و بهمان خوش گذشت. فقط خدا میداند که چقدر برای این دختر ذوق داشتم. آن موقع ها فکر میکردم که تا ابد میتوانیم روز صندلی دار شدنمان را با هم جشن بگیریم.
چند ماه بعدتر که رفته بودیم آن بالا، نمیدانم چرا صندلی مان را از آنجا برداشته بودند.
از آن موقع به بعد هر از گاهی میرفتیم روی چمن ها، جای همان نیمکت سابق مینشستیم و بعد دوباره برمیگشتیم پایین.

دو سال گذشت و فقط جای نیمکتمان خالی بود..

ولی امروز، در آستانه سه سالگی
جای نیمکت مان خالیست..
جای کتی پری که برایمان آهنگ بخواند خالیست..
از همه بدتر
جای من و تو کنار هم خالیست..

جای تو همیشه کنار من خالی میماند لعنتی

دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

664

یک هفته دیگر تا آخر تابستان نمانده. اصلا همان بهتر که زودتر تمام شود برود پی کارش.
دلم برای هوای خنک و باران و روزهای کوتاه پاییز تنگ شده حسابی.
دلم مسافرت درست و درمان میخواهد که برم و همه ی خستگی این ۶ ماه را همانجا چال کنم و برگردم.

سه‌شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چه بد منطقی داشتیم ما

خب میدانی؟ بدبختی از آنجا شروع شد که گفتیم ما منطقی هستیم
یکی مان پرسید منطقی یعنی چی؟
آن یکی جواب داد یعنی هر بلایی سرت آمد، صدایت در نیاید

این شد که یارمان بد کرد و صدامان در نیامد
عزیزمان مرد و صدامان در نیامد
عشق مان رفت و صدامان در.... نیامد
توی خانه، سر خاک، وسط سالن فرودگاه امام..
بجای اینکه گِل سرمان بگیریم و خودمان را چنگ بزنیم وفریاد بکشیم و شیشه بشکنیم تا نشکند، نرود، بماند، هی منطقی رفتار کردیم. ایستادیم و بغض مان را قورت دادیم و لبخند زدیم. مثل احمق ها دست تکان دادیم و گذاشتیم رفتنی ها بروند، از خانه، از دنیا، از دست..

یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چراغ مطالعه روشنفکرانه ی من

نیمه دوم بازی هلند - کاستاریکا را بیخیال شدم. تلویزیون را خاموش کردم و آمدم توی اتاقم.
میدانید، صبح ها که با مکافات از خواب بیدار میشوم تا نیم ساعت فقط دارم به خودم قول میدهم که از امشب دیگر تا ۲ و نیم صبح پای فوتبال ننشینم.

دیروز (در واقع جمعه) بقیه ی خرت و پرت هایی که از اسباب کشی هنوز وسط اتاقم پهن بودند را مرتب کردم. نمیدانم چرا من اینقدر آت و آشغال دارم. حداقل یک سوم چیز میزهایم را همان موقع که داشتیم جابجا میشدیم را دور ریختم اما باز هم خنزر پنزر دارم. خیلی چیزها هست که آدم نمیتواند دور بیندازد.
بین همه آنها، یک چراغ مطالعه فسقلی پیدا کردم که حتی یادم نیست کی و کجا خریده بودمش. یک پایه دارد که به هر جایی میشود چسباندش. البته چسبش دیگر هنری ندارد و فقط جنبه دکوری دارد. میله چراغش هم به هر شکل و قیافه ای که دلت بخواهد در میاید. با کلی چسب پنج سانتی، به گوشه ی بالای تختم چسباندمش. قیافه اش خیلی مسخره است اما خوشم آمده ازش.
اصلا یک جورهایی تخت خوابم تیریپ روشنفکری پیدا کرده که نگو!!
دیشب از ذوق چراغ مطالعه روشنفکرانه ام رفتم سراغ آن کتاب هایی که خیلی وقت از خریدشان میگذرد اما حتی یک خطشان را هم نخوانده ام.
اول از همه میخواهم "خداحافظ گری کوپر" را تمام کنم.
عادت دارم صفحه اول همه ی کتاب هایم بنویسم که کِی و کجا و با چه کسی (و حتی چرا) آن کتاب را خریده ام.
بهمن ۱۳۹۰ با احسان رفته بودیم شهر کتاب. آن موقع ها توی "گوگل ریدر" یک دوستی داشتم که اسمش نگین بود. عاشق "رومن گری" بود و محال ممکن بود که روزی یکی دو بار به نوشته های او اقتدا نکند. خوب یادم است که چند بار گفته بود دست آخر یک روز خودش هم مثل رومن گری خودکشی خواهد کرد.. و بالاخره یک روز واقعا خودکشی کرد. از نوع مجازی البته، و همه ی حساب های اینترنتی و پروفایل و ایمیل و وبلاگ هایش را بست!!

و حالا کلی آسمان ریسمان بافتم که بگویم  الان زیر نور چراغ مطالعه روشنفکرانه ام دارم اینها را مینویسم و بعدش میخواهم تا وقتی که چشم هایم مجال دهند کتاب بخوانم.

شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳ ه‍.ش.

661

آمده بودم ماجرای صاحب شدن یکی دیگر از +این سواچ های رنگی را بنویسم.
میخواستم بی هوا درد و دل کنم.. از روزمره بنویسم.. از اینکه میخواهم همه ی تلاشم را کنم تا حالم خوب شود.. از آن چیزهایی بنویسم که دارم برای آینده ام بهشان فکر میکنم..

نمیدانم چرا الان ساعت از ۳ صبح هم رد شده و من خیره به این صفحه سفید مانده ام
راستش را بخواهید دلیلش را میدانم.. اما دیگر رمق برای گفتنش را ندارم
بهتر است دیگر گذشته را شخم نزنم
بس است

جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

Squicky.. the new version

گاهی اوقات اوضاع جوری میشود که حتی حق داشتن دل خوشی های کوچک را هم نداری. انگار که کائنات تصمیم گرفته باشند از هر جهت یک بیلاخ گنده نشان آدم بدهند.
حالا کاری به دل خوشی های درست و حسابی ندارم، ولی مثلا همین فوتبال و جام جهانی را مثال بزنم.
از اسپانیا خوشت می آمد که به آن شکل مفتضحانه ۲ تا بازی را باخت و اگر بازی بعدی را هم برنده شود باز هم از گروه خودش بالا نمی آید. پرتغال؟ از آلمان ۴تا گل میخورد. امشب هم که انگلستان بازی دوم اش را به ارگوئه باخت و مثل اسپانیا حتی از گروه خودش بالا نمی آید.

تنها نتیجه ای که میشود گرفت این است که شاید باید دست ها را بالا گرفت و تسلیم شد. شاید اینطوری همه ی آن چیزهایی که دوستشان داری از آدم فرار نکنند!!

تصمیم گرفته ام که بزنم بروم به مرحله ی بعدی زندگی ام.
دارم به ورژن جدید آپدیت میکنم. از هفته ی گذشته دانلودش را شروع کرده ام و فکر کنم تا چند وقت دیگر بالاخره نصب شود. همه ی هیستوری ها و کوکی ها را هم پاک کرده ام که دیگر نتوانم به گذشته ریستور کنم.
راستش را بخواهی دیگر خسته شده ام. دست و پا زدن بس است دیگر. هرچه که از دستم بر می آمد و به عقلم میرسید را انجام دادم ولی نشد. نمیگویم هر کاری که کردم درست بود، اما به هر حال تلاش خودم را کردم. حتی اشتباه.. ولی باز هم تلاش کردم. امید داشتم که شاید ورق برگردد.
تنها خوبی این تقلا و دست و پا زدن این بود که تا آخر عمر خودم را بابت جای خالی اش سرزنش نمیکنم.. دیگر حسرت نبودنش را نمیخورم..
فقط یک دلتنگی میماند که آن هم به مرور زمان آرام میگیرد. مجبور است که آرام بگیرد.

یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

659

کمی که به عقب تر برگردم، آن زمانی که بیست و چهار - پنج سال داشتم، حتی تصورش را هم نمیکردم که روزی برسد که دهه بیست زندگی ام تمام شود. و الان که دارم این ها را تایپ میکنم، چند ساعتی هست که قدم در ۳۱ سالگی گذاشته ام!!

راستش را بخواهید، آن موقع ها فکر میکردم همیشه به اندازه کافی زمان و انرژی برایم هست که هر کاری که هوس انجام دادنش به سرم بزند را بکنم. گرچه هیچ زمانی هیچ کار غیر متعارفی به سرم نزد و هیچ گه خاصی هم نخوردم ولی به هر حال از نظر تئوریکی فکر میکردم هر چیزی شدنی است.

حالا که اینجا گوشه ی تختم نشسته ام و به دیوار تکیه داده ام، دارم به این فکر میکنم که دنیا برایم فرق کرده است. تاثیر زمان را روی خودم درک میکنم. به وضوح حس میکنم که بزرگ شده ام. خیلی چیزها هستند که تعریفشان برایم عوض شده است. مثل این میماند که از آسمان با چتر آرام آرام دارم فرود می آیم روی زمین.

از این " آرام " شدنم خوشحال نیستم. دوستش ندارم اما به هر حال این قانون زندگی است و هیچ راه فراری هم ندارد. باید با این دوره جدید کنار آمد.

پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

658

الان یک هفته است که به طبقه دوم خانه مادر بزرگ اسباب کشی کردیم.
نشیمنگاه همه مان پاره شد در طول این چند روز. راستش را اگر بخواهید هنوز به عنوان خانه خودمان قبولش ندارم. شب ها میرم طبقه پایین توی یکی از اتاق ها میخوابم. طبقه پایین برایم آشنا است، اما اینجا نه.
شنبه صبح یک بیل مکانیکی و یک مشت افغانی آمدند توی خانه مان و فردا عصر به یک توده ی خاک تبدیلش کردند. لعنتی ها عین موریانه از داخل همه چیز را داغان کردند و هیچ چیز ازش باقی نگذاشتند.
اتاق جدیدم هنوز مثل طویله میماند. گرچه بیشتر وسایلم را مرتب کرده ام اما هنوز جایشان را نمیدانم. کلی باید دنبال چیز میز هایم بگردم. و البته کلی خرت و پرت هم دارم که وسط اتاق پهن هستند.

سه‌شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شبت آروم..

تپش قلبی که بعد از دیدن عکسش با دوستان مشترک قدیمی تان توی فیسبوک میگیری

جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

656

سال ۷۷ بود که به این خانه مان آمدیم. دوم دبیرستان بودم.
دوم دبیرستان را از این جهت مطمئن هستم چون آن موقع یک معلم زبان حرامزاده ای داشتیم که تا آخر عمر دیوانگی اش را یادم نمیرود. هیچ کدام از بچه های آن سال آقای عطایی را یادشان نمیرود.
همان موقع ها که خواندن و نوشتن فارسی را یاد میگرفتم، پدرم انگلیسی هم یادم میداد. پنجم دبستان که بودم به راحتی میتوانستم انگلیسی بخوانم. معنی خیلی چیزها را نمیدانستم، اما خواندن و نوشتن بلد بودم. دوم یا سوم راهنمایی که بودم از ۲ تا آموزشگاه زبان دیپلم گرفتم.
بعد این مردک بلایی به سر همه مان آورده بود که من ِ نوعی "الف" را از "ب" تشخیص نمیدادم دیگر. سر کلاس هایش آنقدر استرس داشتم که یک جمله ساده را هم نمیتوانستم بگویم.
خوب یادم است که خرداد ماه وقتی برگه امتحان پایان ترم را تحویلش دادم، همانجا بالای سرم ایستاد و برگه ام را صحیح کرد و چند لحظه بعد همانطور که نگاه نفرت انگیزش روی صورتم بود، یک کشیده جانانه زیر گوشم خواباند. توی سالن امتحان همه بچه ها مبهوت به من نگاه میکردند.
بعد با صدای نکره اش داد زد: هجده و نیم شدی.. باید بیست میشدی الاغ
هنوز برگه امتحانی ام را میتوانم ببینم که در دست عطایی توی هوا دارد تکان میخورد و با حرص میگوید هجده و نیم شدی.. هجده و نیم
یادم است که بعد از این ماجرا پدر مادرم و چندتای دیگر از اولیای بچه ها رفتند شکایت کردند و از مدرسه انداختندش بیرون.

بگذریم
این داستان را برای این تعریف کردم که بگویم بعد از حدود ۱۶ سال داریم از اینجا میرویم به طبقه دوم خانه مادربزگ. قرار است تا یکی دو هفته دیگر اینجا با خاک یکی شود و بجایش یک سه طبقه بسازیم. یکی برای مامان بابا.. یکی خواهرم.. یکی هم من.
از صبح هر کسی داشت اتاق خودش را جمع و جور میکرد.
مادرم هر از گاهی داد میزد که دل از آت و آشغال هایم بکنم و همه شان را دور بریزم.
تقریبا همه ی کمدها و کشوها را بیرون ریختم و بازیافت کردم. کمد لباسی را هم همینطور.
الان وسط اتاقم پر است از خرت پرت هایی که دلم میخواهد همه شان را یکجا بغل کنم و باهاشان به سالهای قبل پرتاب شوم.
از چرک نویس های شب های امتحان پایان ترم های دانشگاه بگیر.. تا یادداشتی که مال یک سال پیش بود و روی میزم جا خشک کرده بود..
تی شرت هایی که برای آینده نگه داشته بودم..
شیشه های خالی عطر..
شکلاتی که توی کشو میز قایم کرده بودم..
اسباب بازی های تخم مرغ شانسی های کیندر..
باکس اولین هدیه ی تولدش که دی وی دی های فرندز بود و چون جعبه اش بزرگ بود با خودش نبرده بود!!
خیلی چیزها..
خیلی چیزهایی که دیگر تاب نوشتن و بازگو کردنشان را هم ندارم.
از اتاقم خیلی خاطره دارم. همه شان را هم دوست دارم. به هر کدامشان که فکر میکنم ناخداگاه لبخند خوشالونکی میزنم.
حتی وقتی یاد آن روزی می افتم که دوست دختر آن زمانم را پشت در اتاقم قایم کرده بودم و مامان آمده بود توی اتاق و من داشتم از استرس پس می افتادم..
حتی آن روزی که آن دختری که عاشقش بودم، وسط اتاق ایستاده بود و بغلش کرده بودم و داشتم میبوسیدمش که بی مقدمه توی چشم هایم نگاه کرد و گفت که نمیخواهد باشد. من از خوشحالی توی آسمان بودم که ناگهان با مغز روی آسفالت پهن شدم..
با اینکه آن لحظه برایم مرگبار بود اما هنوز هم وقتی یادم می آید، لبخند خوشالونکی میزنم. البته مزه ی لبخند خوشالونکی اش کمی تلخ است.
خیلی چیزهای دیگر هست که تا فردا میتوانم ازشان بنویسم.
مهم این است که حتی تلخ ترینشان هم، الان برایم خوشایند هستند.

..فقط ای کاش میتوانستم مزه ها.. بوه ها.. صداها را هم با خودم ببرم
..ای کاش میتوانستم برای همیشه برای خودم نگهشان دارم

جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

655

همین چند دقیقه پیش ۱۵ دلار پول دادم و آلبومش را برای این تک آهنگ خریدم. البته "سامر تایم سَد نِس" هم خیلی خوب است. شاید بعدترها آن را هم گذاشتمش همینجا. باید حال و هوایش به سرم بیاید.

در طول این چند ماه گذشته، این هفته، هفته ی خوبی بود. نمیدانم دقیقا چه اتفاقی برایم افتاده، اما حالم خیلی بهتر است. انگار که بند همه ی آن غصه ها و دلتنگی ها و بغض ها و خفه خون گرفتن ها پاره شده باشد.
شب ها خوابم می برد
خیلی کمتر به سقف خیره میمانم
آهنگ های خاطره دار اشکم را در نمی آورند
دیگر در گذشته ای که به "اکنون" متصل نیست دست و پا نمیزنم
رهایش کردم
تنها راه خلاص شدن از آن شناوری در گذشته و حال، فقط رها کردن بود. به قول خودش که میگفت شُل بگیر

تصمیم گرفته ام ناامید نشوم
باز هم به دنبالش بگردم
آنقدر که بتوانم برای همیشه داشته باشمش
آنقدر که بتواند برای همیشه داشته باشدم



It's you, it's you, it's all for you
Everything I do
I tell you all the time
Heaven is a place on earth with you
Tell me all the things you wanna do
I heard that you like the bad girls
Honey, is that true?
It's better than I ever even knew
They say that the world was built for two
Only worth living if somebody is loving you
Baby, now you do

شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

دلم برایت تنگ شده الاغ

تاکنون به این اندیشده اید که مثلا "دلم برایت تنگ شده الاغ" با "دلم برایت تنگ شده" چقدر فرق دارد؟
من به شما میگویم.

حقیقتش این است که در نظیر این جملات فقط شیطنتش نیست که لذت بخشش می کند، انگار آدم می خواهد مهربان بودنش را، خوب بودنش را پشت این بد و بیراه ها پنهان کند.
انگار یک جور هایی خجالت می کشد، و این خجالت چه دوست داشتنی ترش می کند.
البته فقط هم این نیست. گاهی وقت ها دیگر کلمه های معمولی جواب نمی دهند.
هیچ جوری نمی شود به یکی بگویی"دوستت دارم". انگار که لوس است.. دست مالی شده.. کم است..
طرف عق ش میگیرد و از شنیدن "دوستت دارم" بالا می آورد.
باید بگویی"کثافت عوضی" تا بفهمد.
بفهمد عاصی ات کرده.. مستاصل شده ای بس که خوب است و فوق العاده است و بس که می خواهی اش.
بفهمد دلت می خواهد سرت را بکوبی به دیوار.. دلت می خواهد داد بزنی.. بمیری.. تا بفهمد چقدر میخواهی اش.

باور کنید اینها بهانه ای نیست برای بی ادب بودن، نه.
آدمیزاد گاهی به همه چیز چنگ میزند برای بهتر فهمیدن.. برای بهتر فهماندن..
اصلا "ادب" یعنی رعایت کردن حد هر چیز.

جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

653

نمی دانم چرا شب که میشود و وقتی همه چیز کم کم میخواهد آرام بگیرد و همهمه و هیاهوی شهر دارد آرام میشود، درست همان موقع که داری به خانه برمیگردی، تمام غم و غصه های دنیا توی دل آدم هجوم می آورند.. همه ی تنهایی ها روی سر آدم خراب میشوند..
دیگر حواست به اطراف نیست. ناخداگاه میبینی یکی دو ساعت است که داری برای خودت اتوبان گردی میکنی و آهنگ های چس ناله ای گوش میکنی فقط.
نمیدانم این دیگر چه حس مازوخیستی خوشایندی ست که حال آدم را بهتر میکند. در واقع همه ی آن دلتنگی ها و غصه ها و کوفت و زهر مار ها را زیاد تر میکند، اما آدم ته دلش احساس رضایت دارد.

همین یکی دو ساعت پیش جواب لاتاری ۲۰۱۵ آمد.
از قیافه ام معلوم است که قبول نشده ام.

بس است دیگر
بروید پی کارتان
حوصله هیچ کس را ندارم

دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

بیا امشب شرابی دیگرم ده.. ز مینای حقیقت ساغرم ده

امروز صبح زود از شدت سردرد از خواب بیدار شدم. زود که میگویم حوالی ۶ اینها بود.
به نشیمنگاهم خیلی فشار آورده بود که دو ساعت دیگر تا در آمدن صدای آلارم لعنتی مانده است و من بیدار شده ام.
گوش هایم داشتند سوت میکشیدند. بدنم داغ شده بود.
رفتم آبی به صورتم بزنم تا شاید حالم سر جایش بیاید اما روی پا که ایستادم دیدم تعادل ندارم، چشم هایم درست جایی را نمیبینند.
پیش خودم فکر کردم مثل بیشتر وقت ها دلیلش این است که قند خونم کم شده، یا شاید فشارم پایین افتاده.
باز روی تخت افتادم و سعی کردم خودم را به خواب بزنم.. اما نمیشد.
سرم داشت منفجر میشد. رفتم اتاق مامان اینها تا دستگاه فشار را بردارم و ببینم چه مرگم شده. یواشکی و بی سر و صدا دستگاه را آوردم بیرون. فشارم ۱۹ روی ۸ بود. نمیدانستم چه کنم. گفتم بیخیال.. خودش خوب میشود.
باز آمدم روی تخت خوابیدم و خیره به سقف ماندم.
این روزها سقف اتاقم مثل پرده سینما شده. مدام دارد خاطره هایم را برایم بازپخش میکند. بی شرف فقط همان هایی را برایت میگذارد که فوری اشک آدم را در می آورند.
نمیدانم ساعت چند بود اما بعد از آن بود که آلارم گوشی صدایش در آمده بود و خاموشش کرده بودم.
یهو دیدم صورتم داغ شد. نیم خیز که شدم، خون از دماغم شروع به آمدن کرد.
آنقدر آمد که تیشرتم با خون یکی شد.
آنقدر آمد که همان موقع حس کردم حالم خوب شد.
بلند شدم تیشرتم را چماله کردم و انداختم توی سطل زباله.
لباس پوشیدم و رفتم پی کارم.
این روزها اگر توان داشتم، ۲۴ ساعت فقط کار میکردم.
حیف که ندارم.. حیف

دوشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

شل سیلور استاین می فرماید..

برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمیدارند، همانگونه که آدم هایی نیز یافت میشوند که دوستمان دارند اما ما دوستشان نداریم.
به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر میخوریم و همواره بر میخوریم، اما آنانی را که دوست میداریم همواره گم میکنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمیخوریم!!
گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن ‬"او" به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز میرویم و همه چیز را به کف می آوریم اما "او" را از کف میدهیم.

گاهی اویی را که دوست میداری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمیکنی. تو قطعه گمشده او نیستی. تو قدرت تملک او را نداری.
گاه نیز چنین کسی تو را رها میکند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گمشده.

او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیوفتی، حرکت کنی.
او به تو می آموزد و تو را ترک میکند، اما پیش از خداحافظی میگوید: "شاید روزی به هم برسیم.." ، میگوید و میرود، و آغاز راه برایت دشوار است.
این آغاز، این زایش، برایت سخت و دردناک است.
بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی و میروی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی میشود، اما آبدیده میشوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی..

شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

Sent from Yahoo! Mail on Android

سلام
فک کنم خیلی وخته من چیزی برات ننوشتم.
از تبریک سی ساله شدن تا سال نو، فاصله زیاده!
ولی هر دوتاشون مبارک باشه، که البته میدونم الان نیست.
مثلن سی ساله شدن آدم بدون برگ گلش و سال نو تحویل گرفتن بازم بدون برگه گلش، چیزه خیلی ایده آلی نیس که حالا پس و پیش شدنه تبریکاتش مهم باشه!

فک نمی کنم هیچکس از نوشتن اتفاقات اینجوریه زندگیش توی صفحه ی شخصیش، قصدش دریافت مشاوره و دلگرمی باشه، ولی همینجوری دلم خاست که بهت بگم حداقل نود درصد آدمای این سیاره یه روزی یه حالی شبیه تو داشتن. مطمئن باش کلی پسر دختر تو دنیا وجود داره که همشون یه هفته تنها استفاده ای که از خونه خالی شون کردن، بلند بلند گریه کردن بوده.
میدونم که بضی وختا بضی آدما میان تو زندگی آدم که حضورشون یه تعادلی تو زندگی ایجاد میکنه که خیلی حال خوبی داره، و بعد از رفتنشون کفه های ترازو یه جوری به هم میخوره که انگار دیگه هیچ وخت درس نمیشه.
ولی میشه. سخته. آدم خیلی وختا مجبوره ذره ذره از دوس داشتنیاش کم کنه تا کفه ی موجود سبک بشه و بالا بیاد، ولی درست میشه.

نمیگم خوب میشه، ولی درست میشه، مهم همین درست شدنه، یه چیزی اگه درست باشه میشه خوبش کرد.
دوس دارم که حالت زود خوب بشه. امیدوارم زمانی که باید برات بگذره تا حالت درست بشه زیاد طولانی نباشه. مثلن یه سی و یک سالگی خوب داشته باشی.
امیدوارم که خیلی زود یکی بیاد تو زندگیت که بخاطر این همه خوبی و مهربونیت همش بغلت کنه!
برات بهترین چیزا رو میخوام و امیدوارم تو سال جدید تنت سالم باشه و دلت خوش.

جمعه ۱ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

روز اول عید خود را چگونه گذراندید

اول تصمیم داشتم مثل این دو سه سال اخیر یک خلاصه ی ۱۲ خطی از سالی که گذشت بنویسم.
بعد دیدم که یازده خط را باید بنویسم کار.. و یک خط دیگر را بنوسیم برای تنها اتفاقی که در سال ۹۲ برایم افتاد.
که البته "حادثه" کلمه مناسبتری است و گفتن هم ندارد. فکر کنم از نوشته های قبلی ام مشخص باشد که دردم از چیست.

امروز صبح بابا و مامان و خواهر و مادر بزرگ رفتند شمال. من هم تا ۶ ام میروم سر کار و از ۷ ام بهشان ملحق میشوم.
امسال عید اصلا حال و هوای همیشه را نداشت. عین بقیه ی روزها بود. راستش را بخواهید هیچ اشتیاقی هم برای آمدنش نداشتم. فکر کنم همه ی اینها عوارض بالا رفتن سن باشد.

شاید بیشتر از یک سال بود که خرت و پرت های روی میزم روی هم تلنبار شده بودند. به همین منوال اگر ادامه میدادم یحتمل تا چند وقت دیگر بعضی از آن آت و اشغال ها فسیل شده بودند.
از بین همان فسیل ها " ۵۰۰ روز سامر " را پیدا کردم. خدا میداند که از ۳ سال پیش تا حالا زیر میز من چه میکرده و یادم است که چقدر دنبالش گشته بودم و پیدا نشده بود و بیخیال دیدنش شده بودم.

بعد از اینکه تمام شد بغضم ترکید. نه اینکه فکر کنی فیلم خیلی درام و تاثیر گذاری باشد ها.. نه.. ولی یک جورهایی حس کردم Tom خود من است. عاشق Summer بود ولی آبشان با هم توی یک جوی نمیرفت. درست عین من و "سین"
راحت شدم. الان حالم خیلی بهتر است.
خوبی اش این بود که کسی خانه نبود و با خیال راحت توانستم همه ی هق هق های تلنبار شده ی فسیل شده ی لعنتی این چند ماه را بریزم بیرون.

سه‌شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

648

همین یکی دو ساعت پیش "عادل" آمده بود پیشم و میگفت چند وقت است که چیزی ننوشتی، امشب باید بری و بنویسی.. چیزهای خوب هم بنویسی.

عادت دارم هربار که ایمیلم را چک میکنم، بعدش با feedly فیدهای همیشگی را که از زمان گوگل ریدر مرحوم دنبال میکنم را بخوانم. همینطور که داشتم میخواندم رسیدم به این نوشته ی کامران و پشت بندش هم از این پست یلدا سر در آوردم.

دیگر یادم رفت که چه میخواستم بنویسم.
تا ساعت هفت و نیم سر کار بودم. خواهر و مادر و پدر رفته اند مهمانی ای جایی که چهارشنبه سوری را خوش بگذرانند.
از بیرون صدای ترقه و موزیک و سر و صدا می آید.

ناخداگاه یاد پارسال می افتم. با دوستان صمیمی از غروب خانه رییس بزرگ دعوت بودیم. یکی از معدود چهارشنبه سوری هایی بود که خوش گذشت. یکی از دلایلش این بود که "او" هم کنارم بود.
یادم است که قبل از تاریک شدن هوا خودم را مثل برق و باد رساندم دم خانه شان و تا آمد به خودش بجنبد نیم ساعتی طول کشید و بعد، از توی آن ترافیک و ازدحام و دیوانه بازی خودمان را رساندیم خانه رییس.
آن موقع که داشتم به بقیه معرفی اش میکردم به واقع یکی از شیرین ترین لحظه های زندگی ام بود. شیرینی اش را با هیچ کلمه و جمله ای نمیتوانم تعریف کنم. از آن مزه هایی ست که شاید یکبار در زندگی هر کسی اتفاق بیوفتد.
.. و امروز بعد از یکسال، روی تخت لم داده ام و سعی میکنم سر خودم را شیره بمالم و فکر کنم همه آن چیزهایی که یادم میاید را خواب دیده ام.

کاش سال ۹۲ زودتر تمام شود

دوشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

647

روزهای آخر سال است و هزار جور کار و فکر و بدبختی و کوفت و زهرمار
در کنار همه ی اینها، باز رسیده ام به نقطه ای که باید خط زندگی کاری ام را مشخص کنم
باز باید دغدغه ی کار داشته باشم
خسته ام.. واقعا خسته ام

شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

monster

I'm friends with the monster
That's under my bed
Get along with the voices inside of my head
You're trying to save me
Stop holding your breath
And you think I'm crazy
Yeah, you think I'm crazy

Well, that's not fair



"Monster" by Eminem
(listen & download here)

چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

وقتی آهنگ به اینجا میرسه اشکم در میاد..

all that I am
all that I ever was
is here in your perfect eyes, they're all I can see

I don't know where
confused about how as well
just know that these things will never change for us at all


"Chasing Cars" by Snow Patrol
(listen & download from here)

جمعه ۲ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

644

در این یک ماه گذشته روزهای به شدت سختی داشتم، از هر نظر که فکرش را بکنی
برای بعضی از مشکلات راه حل هست.. برای بعضی ها هم نیست.
آنهایی که کاری از دست آدم برای برطرف کردنشان بر نمی آید را فقط باید بیخیال شد.. باید به حال خودشان رهایشان کرد تا زمان آنها را در خود حل کند.

جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.

643

دیشب همین موقع ها بود که رسیدم خانه. میدانستم که همه شان رفته اند مهمانی و قاعدتا نباید شام داشته باشیم.
فروشگاه را که بستم، گازش را گرفتم و رفتم سراغ احسان و با دو تا از بچه های آنجا رفتیم از یکی از همین سگ پز های همان حوالی ساندویچ کثیف خریدیم و زدیم به بدن.
دیروز کلا روز کلافه کننده و مزخرفی بود. شب وقتی رسیدم آنقدر خسته بودم که تا زمانی که مامان اینها برگشتند خانه، من جلو بخاری روی زمین پهن شده بودم.
دلم چایی میخواست، اما گشادی ام می آمد. در نهایت تسلیم شدم. نیروی اهورایی ام را جمع کردم و دست به کار شدم.
چون دیر وقت بود با خودم فکر کردم که بهتر است چای سبز درست کنم که هم خستگی ام در برود و هم اینکه بی خوابی به سرم نزند.
جایتان خالی.. لیوان اول را که خوردم خیعلی چسبید. آنقدر خوب بود که لیوان دوم را هم سر کشیدم!!
ساعت چهار و نیم صبح بود و من به شکل مذبوحانه ای برای خواب تلاش میکردم.
داشتم روانی میشدم. هوشیاری ام صد برابر شده بود. ضعیف ترین صداها را تا شعاع یک کیلومتری به وضوح میشنیدم. تک تک آهنگ هایی که در تمام عمرم شنیده بودم همه شان را یک دور توی مغزم خواندم. لعنتی نمیشد صداهای داخل مغزم را خاموش کرد. ناگهان یادم افتاد که برم از توی کابینت آشپزخانه قرص پروپانول بخورم بلکه سه چهار ساعتی خوابم برود.
و باید اعتراف کنم که ساعت ۷ و ۱۰ دقیقه ی صبح را هم یادم است!!
طبق معمول صدای منحوس آلارم گوشی ام ساعت هشت و نیم بلند شد و به هر جان کندنی که بود از تخت کنده شدم و رفتم پی کار و زندگی ام و تا همین لحظه ای که دارم این مزخرفات را تایپ میکنم لحظه ای چشم هایم را نبسته ام.

امروز (فردا؟) ولنتاین است.
یادت هست؟
پارسال همین موقع من و " تو " اینجا بودیم..
امسال من اینجا هستم و تو دیگر نیستی..

دوشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.

642

دیشب ساعت از ۳ هم گذشته بود که خوابم برد. هر شب همین است. راستش را بخواهید در این یکی دو ماه گذشته توی خواب بیشتر از بیداری دارم دست و پا میزنم و تقلا میکنم.
صبح وقتی صدای آلارم در می آید، آنقدر خسته ام که انگار کوه کنده ام.
امروز صبح هم یکی دیگر از همان روزها بود. تا چشم هایم را باز کردم دیدم سرم دارد منفجر میشود. میگرن کوفتی از همین صبح شروع شده بود. گلو درد و کوفتگی بدن را هم اضافه کنید.
هرچه با خودم کلنجار رفتم که از تخت بیرون بیایم دیدم نمیشود. گوشی را برداشتم و زنگ زدم به "فلاح"* که بگویم حالم جا نیست و کمی دیر می آیم، که جواب نداد. ده دقیقه بعد دوباره تماس گرفتم. از صدایش معلوم بود که خواب بوده!!
ساعت از نه و ربع رد شده بود. دوربین های فروشگاه را که چک میکردم هنوز بچه ها نیامده بودند.
هرچه به موبایل "نارِک"** زنگ میزدم گوشی اش خاموش بود لعنتی. آخر خانه شان تا فروشگاه با پای پیاده ده دقیقه هم فاصله ندارد و برای همین همیشه یکی از کلیدها دست نارِک است و همیشه ی خدا این پسر دیرتر از بقیه می آید.
از شانس بد آن یکی دسته کلید پیش من بود و از آنجا که نمیدانستم نارِک کدام گوری است، به پیک موتوری فروشگاه زنگ زدم تا فوری خودش را به خانه مان برساند و دسته کلید را به فلاح بدهد.
اعصابم خرد شده بود. تازه نه و سی و پنج دقیقه توی دوربین دیدم که در باز شد و همه شان آمدند. خبری از پیک هم نبود. دیگر حوصله نداشتم که زنگ بزنم و پیک را کنسل کنم. گور پدرش..
میخواستم همان موقع زنگ بزنم فروشگاه و به خانم حسابدارمان بگویم که هر سه نفرشان را پنجاه هزار تومان به عنوان جریمه بزند توی حسابشان اما بعد پیش خودم گفتم بهتر عصر که خودم هم هستم این کار را بکنم که جذبه ی بیشتری داشته باشد!!

کسی خانه نبود. دیدم اصلا حالم خوش نیست. لباس پوشیدم و رفتم سراغ یکی از همین دکترهای عمومی که نزدیک خانه مان است. یک دانه آمپول و چندتا قرص برایم نوشت. همانجا آمپول را زدم و برگشتم خانه. قرص ها را هم گذاشتم توی داشبورد ماشین بمانند.

ولو شده ام روی تخت. موبایل صاحب مرده ام فقط دارد زنگ میخورد. دلم میخواهد بگیرم پرتش کنم توی دیوار. فقط مهم ها را جواب میدهم. کلافه ام.

*: مثلا کارمند ارشد
**: Narek کارمند ارمنی فروشگاه

جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

641

امروز اصلا برایم مثل جمعه نبود. رییس بزرگ همه را جمع کرده بود فروشگاه ما که انبار گردانی کنیم و از این جور کارها. البته بیشتر شبیه به خانه تکانی شب عید بود تا انبار گردانی. تا ۴ عصر داشتیم بشور و بساب میکردیم.
بگذریم.

اوضاع کار و بار خیلی معمولی است. نه خوب است و نه بد.
اوضاع خودم هم که صبح ها به زور کلنگ از تخت خواب کنده میشوم و میروم که همان روتین همیشگی را تکرار کنم. به آدم ها لبخند بزنم و خودم را خوشحال نشان دهم و بی آنکه اثری از خستگی در وجودم باشد با همه شان کلنجار بروم و در نهایت ساعت یازده شب، درب و داغان بیایم خانه و یک چیزی برای خوردن برای خودم دست و پا کنم و بعد توی تخت بخزم و توی تاریکی یکی دو ساعتی با موبایل خودم را سرگرم کنم تا شاید خوابم برود.
وقتی هم که باتری گوشی ام به کمتر از ۱۰٪ رسید آلارم را برای فردا صبح روشن کنم و سیم شارژر را به ماتحتش فرو کنم و پتو را به دور خودم بپیچم و ساعت های مانده تا موعد بیدارباش را با انگشت های دستم بشمارم و تلاش کنم صدای درون سرم را خاموش کنم و شاید سه چهار ساعتی بخوابم.

جمعه ۶ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

داستان من و سر درد و قرص مسکن

باید اعتراف کنم که چهار شنبه ی خوبی نداشتم. بقیه ی روزهای هفته هم زیاد تعریفی نداشتند اما  چهار شنبه از همه شان ضدحال تر بود.
با آنکه خودم از قبل همه چیز را کم و بیش حدس میزدم و میدانستم، اما نمیدانم برای چه دلم میخواست واقعیت جور دیگری می بود. بارها راجع بهشان فکر کرده بودم و پی همه چیز را به تنم مالیده بودم اما شنیدن شان باز هم برایم آزار دهنده بود.
پنج شنبه صبح با ادامه ی همان داستان شروع شد.
بعد از آن نیم ساعتی که توی پیاده رو جلو فروشگاه با تلفن حرف میزدم و ۴ متر عرض مغازه را هزار بار قدم کردم، دلم میخواست بشینم و لب جدول و سرم را بین زانوهایم بگذارم و از کره ی زمین خارج شوم. جدی دلم گریه میخواست اما خب از لحاظ فنی نمیشد همانجا بشینم و با خیال راحت گریه کنم. مغزم تعطیل شده بود. فقط یادم است که نیم ساعتی توی خیابان راه رفتم تا حالم سر جایش آمد. وقتی هم که برگشتم فروشگاه توی چشم هیچ کس نگاه نکردم. فقط رفتم روی صندلی نشستم تا ساعت ۲ شد. بقیه بچه ها هم حساب کار دستشان آمد و ماست ها را کیسه کردند.
بعد از ظهر از ساعت ۴ و نیم تا ۶و نیم ادامه ی همان حرف ها بود. وقتی که تمام شد حالم خوش نبود. حوصله ی هیچ بنی بشری را نداشتم. عصبی بودم. دنبال یک چیزی میگشتم که همه ی دق و دلی ام را سرش خالی کنم.

نزدیک مغازه مان نمایندگی salomon است. تقریبا یک ماه و خرده ای پیش بود که جنس های زمستانی اش را آورده بود و من یک غلطی کردم و رفتم ببینم چی به چی است و بدبختانه چشمم یکی از کاپشن هایش را گرفت. اما وقتی که برچسب قیمت را دیدم نظرم عوض شد و به این نتیجه رسیدم که خیلی کاپشن مزخرفی است.

سرم داشت درد میگرفت. همان میگرن همیشگی بود.
اعصابم هم به پاچه گیری تمایل داشت.
نزدیک مغازه بودم و داشتم دنبال جای پارک میگشتم. پنج شنبه شب بود و ملت ریخته بودند بیرون. جای سوزن انداختن نبود. ته مه های یکی از کوچه های اطراف ماشین را پارک کردم و راه مغازه را پیش گرفتم. همانطور که داشتم توی پیاده رو میرفتم، از آن طرف خیابان چشمم به ویترین سالومون افتاد.
تنها چیزی که آن موقع میتوانست حالم را سر جایش بیاورد این بود که خواهر پول هایم را مورد تجاوز قرار دهم.. و حالا من یک انسان سرخوش و بی دغدغه و خوشحالم که دلش میخواهد همه ی خیابان های سرد و تاریک شهر را پیاده متر کند!!

شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

فال حافظ شب یلدا

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد .. وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است .. طلب از گمشدگان لب دریا می کرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش .. کو به تایید نظر حل معما می کرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست .. و اندر آن آینه صد گونه تماشا می کرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم .. گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود .. او نمی دیدش و از دور خدا را می کرد
این همه شعبده خویش که می کرد اینجا .. سامری پیش عصا و ید بیضا می کرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند .. جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید .. دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست .. گفت حافظ گله ای از دل شیدا می کرد

جمعه ۳ آبان ۱۳۹۲ ه‍.ش.

638

با هزار مکافات توانستم بلاگر را باز کنم. نمی دانم چرا در این یک ماه گذشته هر سایت فیلتری را میتوانستم باز کنم بجز این بلاگر را.

اولین ماه پاییز زودتر از آن چیزی که فکرش را میکردم تمام شد. در مقابل سرد شدن هوا دیگر نمیشود مقاومت کرد. مجبوری روی تیشرت هایی که هرروز به تن میکنی چیزی دیگر بپوشی. روزها به شدت کوتاه شده اند و دلگیر.. و بلندی شب ها انگار که تمامی ندارند.
البته وقتی که ۲ روز تعطیلی داشته باشی بلندی شب چندان هم بد نیست. میتوانی چندتایی فیلم ببینی و حتی نیمی از یک سیزن سریال تماشا کنی و برای خودت قهوه درست کنی و چند صفحه ای کتاب بخوانی.

تا همین چند دقیقه پیش داشتم سی دی های آهنگ های قدیمی ام را روی هارد اکسترنال کپی میکردم تا شاید از بیشتر داغان شدنشان جلوگیری کنم. هر کدام از دیسک ها را که باز میکردم و خرت و پرت های داخلش را گوش میکردم کلی خاطره های جالب برایم زنده میشدند. از زمان سوم راهنمایی که تازه سی دی به ایران آمده بود و آن روزها Sandra و C.C.Catch و Modern Talking خیلی توی بورس بودند. بعدترها Ace of Base و Dj Bobo و Aqua برایمان خیلی جذاب بود.
بهترین چیزی که میانشان پیدا کردم یکی از آلبوم های pet shop boys بود که مال زمانی بود که پنجم دبستان بودم و آن پراید نقره ای هاچ بک را تازه خریده بودیم و سال ۷۲ پراید داشتن مثل این بود که امروز آلفا رومئویی چیزی داشته باشی.
البته آن زمان ضبط ماشین ها سی دی نمیخوردند و مجبور بودم با آن ضبط AKAEI مان آهنگ ها را روی نوار کاست ضبط کنم.
آهان.. آلبوم اول اسپایس گرلز را هم وقتی دیدم ناگهان نیشم تا بناگوش باز شد. خوب یادم است که اول دبیرستان بودم و اسپایس گرلز مثل بمب سر و صدا کرده بودند. بعد یادم است که پدر و مادر "نیما" میخواستند برای سفر بروند مالزی و من کلی از نیما خواهش کرده بودم که برایم آلبوم اصلی شان را بخرند. و آن آلبوم برایم ۹۰۰۰ تومان آب خورد!!
بک استریت بویز و وست لایف و ان سینک هم که دیگر جای خود دارند. اواخر دهه نود جاستین و بریتنی و کریستینا و ریکی مارتین خواننده های محبوبمان بودند.
نوشته های روی سی دی ها کمرنگ و محو شده اند. هر کدامشان دست کم دوازده سیزده سال از عمرشان گذشته. آدم اصلا باورش نمیشود موزیک هایی که کلی باهاشون خاطره داری و همه چیز عین فیلم جلو چشمت است مال ۱۵ سال پیش باشند. بعد وقتی که دقت میکنی و سالها را با انگشتهای دستت میشماری متوجه میشی که بیش از نیمی از ۳۰ سالگی را هم پشت سر گذاشته ای و خودت خبر نداری.

هیچ وقت فکر نمیکردم از بالا رفتن سن ناراحت بشم. همیشه در این توهم بوده ام که نهایتا بیست و هفت هشت سال بیشتر ندارم و قرار نیست این شماره زیاد شود.
اعتراف میکنم که روحیه ام را به کل از دست داده ام!!

جمعه ۱۵ شهریور ۱۳۹۲ ه‍.ش.

وقتی صمد عاقا به پارتی می رود - قسمت چهارم (پایان)

قبل از اینکه ادامه ی ماجرا را برایتان تعریف کنم بگذارید اعترافی کنم. همه ی این اتفاقات را برای این نوشتم که فقط به این قسمتی که الان میخواهم برایتان بگویم، برسم!!
راستش را بخواهید از اول تصمیم داشتم فقط همین قسمت آخر داستان را بنویسم و قرار نبود که اینقدر طول و دراز شود، اما بعد که فکرش را کردم دیدم همه ی این ماجرا به هم وصل است و نمیشود فقط یک تکه ی خاصی را جداگانه تعریف کرد.

تا اینجا رسیدیم که ۵ شهریور شد و با احسان ساعت ۶ به سمت مطب دکتر حرکت کردیم. کلی توی ترافیک بودیم و به زحمت ساعت ۸ شب رسیدیم آنجا. از بس که شلوغ بود داشتیم بالا میاوردیم دیگر.
البته دلیل اصلی بالا آوردنمان بخاطر استرسی بود که داشتیم. طبیعی بود که احسان استرس این را داشته باشد که قرار است میله های داخل پایش را در بیاورند.. و من هم از فکر کردن به اینکه میخواهند توی مطب این کار را انجام بدهند داشتم بالا میاوردم.
برای آنکه حواسمان را پرت کرده باشیم و مثلا به خودمان روحیه بدهیم نشسته بودیم دوتایی با گوشی هامان subway surf بازی میکردیم و وانمود میکردیم که عین خیالمان نیست.
در همین حس و حال بودیم که منشی دکتر صدایمان زد و ما را به اتاقی که کنار اتاق دکتر بود راهنمایی کرد. آنجا ۲ تا تخت بود که بیمارها را رویشان میخواباندند (یا مینشاندند) و آنهایی که زده بودند خودشان را ناکار کرده بودند را دست و پایشان را آتل میبستند و گچ میگرفتند و یا آنهایی که حالا حالشان خوب شده بود را گچ شان را باز میکرند.
احسان را روی روی تخت اولی خواباندیم و یکی از دستیاران دکتر آمد و نگاهی به گچ پایش انداخت و رفت. چند دقیقه بعد دکتر آمد و معاینه اش کرد و به دستیارش گفت که گچ را باز کند.
استرسمان حسابی زده بود بالا. لال شده بودیم و حتی با همدیگر هم حرف نمیزدیم. فقط به هم نگاه میکردیم و با چشمهایمان دنبال میکردیم که چه اتفاقی دارد میافتد.
دستیار دکتر آمد و یک اره ی برقی با خودش آورد و آرام آرام شروع کرد به بریدن گچ و بعد از یکی دو دقیقه پای احسان را از گچ بیرون آورد. راستش را بخواهید ظاهر خیلی داغانی داشت. از شکل طبیعی خارج بود، رنگش مثل بادمجان سیاه بود و به شکل وحشتناکی متورم بود.
از روی پایش ۴ تا میله ی فلزی بیرون زده بود که نگاه کردن بهشان حال آدم را خراب میکرد. حتی تصور اینکه چگونه میخواهند اینها را از داخل پا بیرون بکشند هم برایم شکنجه آور بود، چه برسد به اینکه بخواهم تماشا کنم.
همانطور که دستیار دکتر داشت داروی بی حسی را آماده میکرد که به پایش تزریق کند، رو به احسان کردم و گفتم: ببین.. بی حسش میکنند که چیزی نفهمی و دردت نگیرد.
دستیار دکتر از همانجا که ایستاده بود برگشت و رو به ما گفت: البته واقعیتش برای این است که کمتر دردت بگیرد.. چون خیلی درد دارد!!
نمیدانستم به احسان چه بگویم.. فقط هیستریک وار میخندیدیم.

چند دقیقه بعد دکتر آمد و داروی بی حسی را به پایش تزریق کرد و گفت برای انکه دارو اثر کند تقریبا پانزده دقیقه بعد برمیگردد تا میله ها را خارج کنند.
حس و حال آن موقع را نمیتوانم برایتان تعریف کنم. فقط میدانم که در دلم داشتند رخت میشستند.
در همین حین آقای دستیار آمد و دست به کار کشیدن بخیه ها شد. من سرم را به طرف احسان برگرداندم و شروع کردم به چرت و پرت گفتن که حواسش را پرت کنم. قبل از آنکه بخواهد بفهمد چه اتفاقی افتاده طرف کارش را تمام کرد.
حالا ۱۵ دقیقه زمان داشتیم که به ترس احسان (و حتی من) غلبه کنیم. نمیدانستم چه کنم که شاید روحیه اش کمی بهتر شود.
ناگهان یادم افتاد به تابستان چند سال پیش که سرپرست کارگاه ساختمان هنرستان فضیلی بودم و رفته بودم طبقه ۳ که با آن حرامزاده ای که سنگ دیوارها را اجرا میکرد دعوا راه بیندازم که روی رمپ راه پله سر خوردم و کله ام خورد به لبه ی راه پله و بیهوش شدم و اگر محمد افغانی نبود سر از اعماق چاه آسانسور در میاوردم.
در این ماجرا کله ی مبارک ۱۳ تا بخیه خورد و یک هفته بعد که برای کشیدن بخیه ها پیش دکتر رفتم، وقتی داشت پوست های اضافی را با قیچی میبرید و بخیه ها را میکشید، چند ثانیه از حال رفتم و بعد که کارش تمام شده بود دوباره به حال طبیعی برگشتم!!

در آن یک ربع ماجرای شکستن کله ام را با کلی آب و تاب برای احسان تعریف کردم و از دل نازک بودنم برایش جوک در آوردم تا بخندد و یادش برود که قرار است چه بلایی بر سرش برود.
در حال خودمان بودیم که دکتر و دستیارش آمدند و بدون معطلی دست به کار شدند..
من درست رو به روی احسان ایستاده بودم و زاویه ی دیدش را بسته بودم که خودش نتواند ماجرا را تماشا کند. هر دو دستش را محکم گرفته بودم و تکرار میکردم که الان تمام میشود..
دکتر میخواست میله ی اول را بیرون بکشد اما لامصب از جایش تکان نمیخورد و احسان فقط داد میکشید.. یک لحظه بعد یک وسیله ای که شبیه به دریل بود آوردند و شروع کردند به پیچاندن میله تا بتوانند خارجش کنند.
ای کاش نگاه نکرده بودم.. صورتم را به سمت احسان برگرداندم و میخواستم بهش بگویم که همه چیز الان تمام میشود.. که صدای من در صدای فریاد احسان از بین رفت و بعدش همه چیز جلوی چشمم سیاه شد!!
...
خواب میدیدم که توی واگن قطار دارم راه میروم و دنبال چیزی میگردم..
بعد احساس کردم که یک نفر دارد پشت سر هم محکم میخواباند توی گوشم..
به ناچار سعی کردم چشم هایم را باز کنم تا بفهمم دلیل سیلی خوردنم از چیست..
خوابیده بودم روی زمین و صورت مردی را میدیدم که از فاصله ی نزدیک دارد میزند توی صورتم و هی میگوید نفس عمیق بکش.. نفس عمیق بکش..
نمیدانستم برای چه باید نفس عمیق بکشم. قیافه آن مردی هم که سیلی میزد برایم خیلی آشنا بود. نمیدانستم قبلا کجا دیده بودمش.
بعد همان آقایی که نمیشناختمش، دستم را گرفت و بلندم کرد و کمک کرد که کنار احسان روی تخت بشینم.
تازه آن موقع فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود.
احسان دلش را گرفته بود و قاه قاه میخندید.. دکتر با قیافه ای که هم ترسیده است و هم عصبانی، من را از اتاق بیرون کرد و در را پشت سرم بستند. همینطور که داشتم از سالن انتظار بیرون میرفتم تا کمی هوای تازه بخورم، صدای داد و فریاد احسان از پشت در بلند شد..
فکر کنم هنوز یک میله ی دیگر مانده بود که از پایش بیرون بکشند..



و این داستان دیگر ادامه ندارد