سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ه‍.ش.

628

آلرژی فصلی ام افتضاح شده است. صبح ها که از خواب بیدار میشوم باید به یکی از این شرکت های لوله باز کنی تلفن کنم تا یک نفر بیاید و مجرای تنفسی ام را باز کند.
از بس که عطسه کرده ام حس میکنم دارم به در و دیوار پاشیده میشوم. مدام دارد آب بینی ام چکه میکند و حال همه را به هم میزند.

این روزها فکر کنم بی خوابی مفرط پیدا کرده ام، از بس که همه اش خسته ام و انگار که تمام انرژی ام را با سرنگ از وجودم بیرون کشیده اند. بعد قسمت احمقانه اش اینجاست که شبها وقتی که خسته و داغان روی تخت ولو شده ام و دارم برای چند ساعت خواب التماس میکنم، توی تاریکی و با چشم نیمه باز مینشینم subway surfers و ski safari بازی میکنم و تا به خودم می آیم ساعت ممکن است از ۳ هم گذشته باشد.
بعد مثل احمق ها با انگشت دست از ۳ تا ۸ و نیم را میشمارم و میفهمم که نهایتا ۵ ساعت میتوانم بخوابم. توی دلم هرچه افعال رکیک را که میدانم برای خودم صرف میکنم و به خودم قول میدهم که فردا شب حتما این کار مسخره را تکرار نکنم.. اما نمیشود لعنتی.

اوضاع کار آنچنان تعریفی ندارد. تعریف نداشتنش از این بابت است که خوب یا بد بودن بازار هیچ ثباتی ندارد. امروز میتواند خوب باشد و فردا صبح ناگهان قمر در عقرب میشود و هرچه رشته کردی پنبه میشود.
خیلی ها امید به "هاشمی" دارند که بیاید و این اوضاع درب و داغان را شاید کمی مهار کند.
و من به همه ی ماجراهای ۴ سال گذشته تا به امروز فکر میکنم و به خودم میگویم این بار چه بلایی قرار است بر سرمان بیاید.
راستش را بخواهید ترجیح میدهم همین محمود تا آخر عمرش - تا آخر عمر خودمان - سر کار باقی بماند، اما هرگز روزهای مزخرف خرداد ۸۸ تکرار نشود. دیگر آن سرخوردگی ها و بگیر و ببندها و جان دادن ملت را نمیخواهم.

راستی یادم رفت که بگویم دخترک بیست و یکی دو ساله ای که شاگرد مانتو فروشی مغازه کناری ماست، امسال لاتری را برد. اگر فرم قبولی اش را خودم نمیدیدم هرگز باورم نمیشد. شیما شاید به سختی دبیرستانش را تمام کرده باشد و از آمریکا فقط لس آنجلس را میشناسد و این روزها فقط از حضرت حافظ است که پیشنهاد ازدواج نگرفته است!!
از روزی که فهمید برنده شده همه مان را به یک چشم دیگر نگاه میکند. شرط میبندم تا چند وقت دیگر کم کم لحجه اش هم خارجکی میشود.

چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

در آرزوی نیویورک


سکانس یک: دیشب خواب میدیدم که پستچی برایم نامه آورده بود. وقتی رفتم دم در و امضا کردم و پاکت را تحویل گرفتم، دیدم نامه از اداره مهاجرت است.. خوب یادم است که دستهایم میلرزید. همانجا با کلی استرس پاکت را باز کردم و دیدم که توی لاتاری برنده شده ام!!

سکانس دو: دفتر سفارت بودیم. اینکه کدام کشور بود را یادم نیست. فقط میدانم که هوا مثل این روزها بهاری بود و من و طناز دلبرانه ام توی راهرو روی نیمکت چوبی منتظر نشسته بودیم. دل تو دلمان نبود. همه ش خدا خدا میکردم که طرف امروز را از دنده ی چپ بلند نشده باشد و شب قبل با عیالش اوقات خوشی را سپری کرده باشند!!

سکانس سه: داشتم با ذوق و شوق از رویای آمریکاییمان برای مامور مصاحبه کننده حرف میزدم. طرف نسخه ی واقی پیتر گریفین بود. حتا به خودش هم گفتم که چقدر شبیه پیتر هستی.. و او قاه قاه (با همان لحن و مدل) میخندید. برایش تعریف کردم که چقدر عاشق نیویورک هستم.. برایش گفتم که میخوام بروم گرافیک بخوانم.. که میخواهیم توی بروکلین یا کویینز خانه اجاره کنیم.. که کارمند یک شرکت خفن توی منهتن باشم.. که روزهای تعطیل با طناز دلبرانه ام برویم سنترال پارک هوای خوری.. که از دکه های کنار خیابان هات داگ یک دلاری بخریم.. و هزار یک جور خیال پردازی برایش کردم. حتا وبلاگم را هم نشانش دادم و برایش پست هایی را که در آرزوی نیویورک بودند را خواندم.
کلی با پیتر رفیق شده بودم. شماره تلفنش را گرفتم و بهش قول دادم که سال آینده همین روز، میخواهم توی یکی از رستوران های معروف شهر به شام دعوتش کنم.
یادم نیست که پیتر چه میگفت، فقط میخندید و به فارسی تکرار میکرد‬‬‮ عالی.. عالی..
دست آخر هم فرم هایمان را مهر و امضا کرد و از توی کشوی میزش ۲ تا بلیط هواپیما به مقصد فرودگاه جان اف کندی بهمان هدیه داد و تاکید کرد که سال آینده همین موقع منتظر تماس ما از نیویورک است!!

سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

626

دیروز رفته بودیم ۱۲ به در. چند سال است که ۱۲ به در میرویم به جای ۱۳ به در. فکر کنم دلیش تنبلی خانوادگی باشد. آخر هر سال بعد از اینکه از ۱۳ به در برمیگشتیم خانه همه مان خسته و کوفته بودیم و اصلا توانایی فردا صبح را نداشتیم. بعد اینجوری شد که یک روز زودتر میرویم به دامان طبیعت و فردایش را استراحت میکنیم فقط. مثل امروز که تا ساعت ۱ ظهر خوابیدم!!

از ساعت ۳ ظهر تا الان میخواهم یک فایل ۱۰۰ مگابایتی برای یکی از دوستانم روی اینترنت آپلود کنم و نمیشود. همه ی سایت های به درد بخور فیلتر هستند، آنهایی هم که باز مانده اند اجازه ی آپلود فایل با حجم ۲۵ مگابایت بیشتر به آدم نمیدهند. دهانم صاف شد تا بالاخره توانستم یک جایی پیدا کنم. الان هم بعد از یک ساعت و خرده ای ۸۰ درصدش رفته بالا. اگر به شانس من باشد که روی ۸۵ درصد گیر میکند و یک بیلاخ گنده نشانم میدهد. وضعیت اینترنت به کل ریدمان است.

همین چند دقیقه پیش داشتم وبلاگ یلدا را میخواندم. چیزی نوشته بود که دلم خواست فوری زنگ بزنم و حالش را بپرسم. بعد یادم افتاد که اصلا از اول سال تا حالا بهش زنگ نزده ام و تبریک نوروز هم نگفته ام. راستش را بخواهید خجالت کشیدم از خودم. بعد که بیشتر فکر کردم دیدم به خیلی ها زنگ نزده ام.. حتا تکست هم نزده ام.. حتا یادم افتاد که به فلان دوستم که همین یک ماه پیش عقد کرد هم زنگ نزدم و تبریک نگفتم.
اصولا من آدم تنبلی هستم در این موارد. موقع اینجور کارها که میشود هی پیش خودم میگویم اوکی، یک ساعت دیگر زنگ میزنم.. اح دیر شد، فردا اول وقت زنگ میزنم..آخ یادم رفت، وقتی رسیدم خانه زنگ میزنم.. و این داستان تمامی ندارد. بعد که چشمم را باز میکنم میبینم دو هفته تعطیلی تمام شده و من هنوز میخواهم به ملت زنگ بزنم!!
گندش را در آورده ام.. خودم میدانم

یکشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

625

از وقتی که ساعت ها را جلو کشیده اند احساس میکنم از همه چیز عقب افتاده ام. انگار که همه چیز روی دور تند رفته باشد. تا چشم به هم میزنی شب شده و یک راست باید بروی بیوفتی روی تخت خواب. همین.

راستش را بخواهید، الان اصلا یادم نمی آید که آمدم اینجا چه بنویسم، مهم هم نیست البته.
دلم میخواهد الان از این بنویسم که من عاشق ساعت هستم، عاشق کفش و تیشرت هم هستم. عاشق چیزهای دیگری هم هستم که نمیشود ازشان بنویسم، اما واقعا این ها را دوست دارم. حاضرم کیون لخت توی خیابان راه بروم، اما ساعت و کفش خوب داشته باشم.
و خوب بودن نسبی است البته. ممکن است من با یک جفت آدیداس آبی رنگ و همین سواچ مشکی رنگی که طناز دلبرانه ام پارسال برایم هدیه گرفته عرش را سیر کنم، اما شما با کفش فیلان و رولکس هم حال خوبی نداشته باشید.

همین چند روز پیش بعد از ظهر، توی راه که میرفتم سر کار، پشت یکی از چراغ خطرها ناگهان هوس کردم یکی از این سواچ های رنگی داشته باشم. از همان ها که پارسال یکی از آن آبی هایش را برای طناز دلبرانه ام هدیه خریدم. میدانید، من عاشق رنگ قرمز ام. اگر میشد، شلوار جین قرمز هم میپوشیدم.
از پشت همان چراغ خطر مسیر را عوض کردم و خودم را به نزدیک ترین ساعت فروشی رساندم و خریدمش.
میدانید؟ تا نمیخریدمش خیالم راحت نمیشد!!
حالا هر بار که روی دستم باشد، حس میکنم کلی انرژی دارم.. حس میکنم از ریتم دنیا کمتر عقب میمانم.. حس میکنم کودک درونم هنوز دارد زندگی میکند

یکشنبه ۴ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

سال ۹۱ در ۱۲ شماره

  1. از آخرین روزهای اسفند توی بیمارستان بودیم. حال پدر بزرگم اصلا خوب نبود و ۲ بار پشت سر هم عمل شد. جراحی دوم بکلی حالش رو خراب کرده بود. گذشته از مشکلات فیزیکی، هوش و حواسش اصلا خوب نبود.. تقریبا هیچ چیز و هیچ کسی رو نمیشناخت. وای از چشمهاش.. چشمهاش دیگه روح نداشتن. به هر زحمتی که بود تا قبل از سال تحویل آوردیمش خونه. روز به روز حالش خراب تر میشد. کاری از دست کسی بر نمیومد.
  2. پدر بزرگم فقط نفس میکشد. تمام وقت روی تخت توی اتاقش افتاده بود و با سرم تغذیه میکرد. ۱۴ اردیبهشت افتتاحیه ی فروشگاهمون بود و از فردا کار شروع شد.
  3. آخرهای خرداد بود که بالاخره پدر بزرگم تمام کرد و از اون همه درد و رنج خلاص شد.
  4. حسابی مشغول کار بودیم. از ۹ و نیم صبح تا ۱۲ شب. هیچ فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه.
  5. باز هم کار. اواخر مرداد ۲ هفته ماموریت رفتم چین. تجربه ی خیلی خوبی بود.
  6. باز هم کار. فقط کار
  7. از اول مهرماه محل کارم عوض شد. مسئولیت های بیشتر و طبیعتا دردسرهای زیادتر.
  8. و باز هم فقط کار
  9. از پاییز چیزی یادم نمیاد.. فقط کار
  10. شروع زمستان. بدون هیچ چیز جدیدی. همان کار همیشگی
  11. وضعیت اقتصادی نابسامان. گرانی. فروش پایین
  12. پایین ترین میزان فروش
به همه ی این ها خستگی و یکنواختی و دردسرهای خاص هر کاری را هم اضافه کنید. هیچ وقتی برای خودت و خانواده ت و کارهای شخصی نداشتن و خیلی چیزهای دیگه رو هم اضافه کنید.
همیشه فکر میکردم آدم وقتی کاری که دوست داره رو انجام بده دیگه خستگی نداره.. یکنواختی نداره.. روزمرگی نداره.. اما از همینجا باید اعتراف کنم که کار، هر چیزی که باشه، همه ی اون محدودیت ها و سختی ها رو به همراه خودش میاره.

جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۲ ه‍.ش.

یادداشت پیدا شده در خانه تکانی

از میان هزار و یک آدم زندگیت، گاهی یک نفر و فقط یک نفر هست که می شود برداری اش بنشانی توی لایه های شخصی زندگی ات. و بشود و بتوانی از هر دری و از هر حسی، خوشایند یا ناخوشایند با او حرف بزنی، برایش تعریف کنی، نشانش بدهی، بی آنکه نگران تصویرت باشی. که اصلا این آدم بشود تو، خود ِ خود ِ تو، انگار حضورش با تو یکی باشد، انگار حضور نداشته باشد. همان جور برهنه و عریان باشی با او، انگار در خلوت خودت.

سخت است، اما اگر از این یک نفرها پیدا کردی جایی، بردار لایه ی دوست نداشته ها و برهنگی ها و نگفته ها و نشان نداده هایت را بگذار جلویش، روی میز، خودت را در این موقعیت تجربه کن و این تجربه ی منحصر به فرد را آویزان کن یک جایی سر در زندگیت!!

دوشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۱ ه‍.ش.

از اون موقع ها كه..

مغزت از خستگى ديگه از كار افتاده اما لنتى خاموش نميشه
دو سه روزه نخوابيدى اما هيچ نشونه اى از خواب نيست
تنگى نفس دارى
از اون موقع ها كه نميدونى چه اتفاقى داره ميوفته
كه دلت ميخواد هرچه زودتر از اين كابوس بيدار بشى
كه همه چيز از اول داره از جلو چشمات رد ميشه
از اون موقع ها كه هرگز تصورش رو نميكردى
از موقع ها كه سنگينيش داره خفه ت ميكنه

شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

621

آمدم نوت بوکم را روشن کنم، دیدم باتری اش خالی خالی ست. از روی عادت دستم را بردم پایین تختم و دنبال سیم شارژر گشتم، بعد یادم افتاد که صبح شارژر را برده بودم پایین و روی میز نهارخوری بساطم را پهن کرده بودم که نوت بوک یکی از مشتری ها را سر و سامان بدهم.

کورمال کورمال رفتم و از زیر میز خودم را به پریز برق رساندم و آمدم نشستم روی تختم. برای خودم غزلیات مولوی گذاشته ام تا شاملو برایم بخواند. راستش را بخواهید زیاد به شعرهایی که میخواند گوش نمیکنم. فقط دلم صدای شاملو را میخواهد. صدایش یک گرمی خاصی دارد که الان خیلی به دلم میچسبد.

قبل ترها، هر موقع که دلم میخواست می آمدم اینجا و برای خودم چیز میز مینوشتم، اهمیتی هم نداشت که چه حال و هوایی دارم. اما در این یک سال گذشته فقط برای ناله کردن اینجا نوشتم.

راستش را بخواهید نمیدانم چرا همه ش آخر هفته ها که میشود دلم میگیرد. نمیدانم چه مرگم میشود که غصه ام میشود. یک مرگ بخصوصی ام میشود که نمیفهمم دلیلش از چیست. شاید هم کمی میدانم آن ته مه های دلم از چه گرفته اما به هر حال صبح شنبه که میشود به گه خوردن می افتم که برای چه من دیروز اینقدر دپرس و عن بوده ام؟

امشب جایی مهمان بودیم. از آن مهمانی ها که آدم دلش نمیخواهد برود اما مادر آدم اصرار میکند که حتما باید ما هم برویم. تهدید میکند حتی. از هیچی که بهتر است اما به هرحال آدم حال و حوصله اش را ندارد.
از وقتی که برگشتیم آمدم نشستم و به سقف اتاق خیره شدم. با این تفاوت که روی سقف هیچ چیزی نمیدیدم. فقط یک چیزی بود که نمیگذاشت راحت نفس بکشم.


بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید .. در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید .. کزین خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید .. که این نفس چو بند ست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان .. چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید .. چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید، خموشی دم مرگ است .. هم از زندگی ست اینکه ز خاموش نفیرید

پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

620

خیلی اتفاقی متوجه شدم که بدون هیلتر شکن و اینجور چیزها توانستم وارد داشبورد وبلاگم شوم. البته شاید این از موهبت سافاری باشد که خودش یک جوری از آن لا به لا ها رد میشود و کسی متوجه ورودش به بلاگر و یوتیوب و باقی محصولات گوگل که هیلتر هستند نمیشود. به هر حال امید است که برادران همیشه در صحنه چشمشان به این چند خط نوشته ی من نخورد و بگذارند کمی برای خودمان حال و هول کنیم.

کل این هفته را منتظر اربعین سالار شهیدان بودم. راستش را بخواهید هرگز تا به این حد از ایشان خوشم نیامده بود. هیچ کدام از شهادت های این امام عزیز تا این حد برایم مفید نبوده است. نه اینکه حالا فکر کنید مهمانی، سفری، گردشی چیزی رفته باشم ها.. نه. همه اش توی همین اتاق خودم ولو بودم. تا لنگ ظهر خوابیدم و مفید ترین کاری که انجام دادم این بود که بعد از سه چهار ماه لباس ها و خرت و پرت هایی که پخش زمین بودند را جمع جور کردم. کلی آشغال بیرون ریختم و لباس هایم را مرتب کردم و بقیه ی خرت و پرت هایم را توی یک سوارخ سمبه ای چپاندم و حالا چند متر مربع به فضای زندگی ام اضافه شده است.
برنامه ی فردا هم همین است، با این تفاوت که میخواهم اتاق را جارو بزنم.



پ.ن: یکی از آن اندک نوشته هایی است که جمعه پست نشده!!

جمعه ۸ دی ۱۳۹۱ ه‍.ش.

619

کارم شده اینکه ماهی یکبار، آن هم جمعه، بیایم و چند خط بنویسم و بروم.
نمیدانم آن حس نوشتن در وجودم نابود شده یا اینکه آنقدر روزمره شده ام که چیزی برای نوشتن نیست. حتی آن دفتر یادداشت کذایی ام هم خیلی وقت است خاک میخورد.

دیشب دیر وقت خوابیدم. از آن موقع ها بود که یک چیزی توی سرم متوقف نمیشد و نمیگذاشت آرام بگیرم. فکر کنم تقریبا نزدیک های شش بود که تازه خوابم برد. آلارم هم روی ساعت ۸ گذاشته بودم. آخر آقای رییس من و یکی دو نفر دیگر از بچه ها را برای یکی از این کنفرانس های نمیدانم چی ثبت نام کرده بود و حتما باید میرفتیم. به هر جان کندنی که بود بیدار شدم و رفتم. توی سالن همه مجسمه بودند. خیلی بی انصافی است صبح جمعه ی آدم را اینطور به گند کشیدن. خدا را شکر که تا قبل از ظهر شر جلسه کنده شد.

وقتی رسیدم خانه مادرم داشت میرفت بیرون برای خودش پیاده روی. با آنکه اصلا حالش را نداشتم ولی همراهش رفتم. چون میدانستم اگه الان این کار را نکنم، تا فردا صبح که باید برم سر کار حتی پایم را از اتاقم هم بیرون نخواهم گذاشت.

بعد از نهار چهار نعل خوابیدم تا موقعی که هوا تاریک شده بود. همان موقع که کمی بعدتر همه از خانه زدند بیرون و من مثل بچه های عنق نشستم گوشه ی اتاقم. نمیدانم چرا هر موقع - آن هم فقط عصر جمعه - بعد از ظهر بخوابم و وقتی که هوا تاریک شده از خواب بیدار شوم، اخلاقم به گند کشیده میشود. گند شدنش هم انواع مختلف دارد. از پاچه گرفتن بدون دلیل بگیر تا افسردگی شدید.

امروز نوبت افسردگی بود. قبل تر هم یک آهنگ جدید دانلود کرده بودم و فاز خوبی برای دلتنگی و اینجور چیزها داشتم. نشستم و حسابی برای خودم غصه خوردم، دلتنگ شدم و زنجه موره رفتم. بعدش هم روی تختم ولو شدم و نوت بوکم را گذاشتم روی شکمم و همینطور که نیم نگاهی به سقف داشتم اینها را نوشتم. الان هم احساس بهتری دارم.
راستی.. شاید کم کم از مدل نوشتن به سبک ‬‬"هولدن" بیرون آمدم. حس میکنم به اندازه ی کافی خشک و قلنبه سلمبه نوشته باشم.

جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

۹۹۱ دوست داشتنی من

دارم Snow Patrol گوش میکنم.
یاد آن شب می افتم که داشتم از کنار خیابان با عجله به سمت ماشینم میرفتم تا بروم برسم به جایی.
همینطور که میرفتم حس کردم که یکی از ماشین ها چسبیده به من حرکت میکند و چند ثانیه بعد شروع کرد به بوق زدن. برگشتم به سمتش و تا دیدم که ۲۰۶ خاکستری رنگ است، با آنکه نور چراغش توی چشمم بود پلاکش را خواندم. آخر من عادت کرده ام پلاک همه ی ۲۰۶ های خاکستری را بخوانم. تا دیدم ۹۹۱ است سعی کردم راننده اش را ببینم. خودش بود. انتظار دیدنش را نداشتم. اصولا آدم وقتی انتظار دیدن ۹۹۱ دوست داشتنی اش را نداشته باشه و یهو جلو چشمش ظاهر شود خیلی خوشحال میشود.

یکشنبه ۵ آذر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

617

کل هفته ی گذشته را به ذوق این سه روز تعطیلی سر کردم. آخر هفته ی دلچسبی بود. جمعه، شنبه و یکشنبه. در واقع هنوز یک روز دیگرش باقی مانده. نه اینکه کار خاصی کرده باشم یا جای خاصی رفته باشم ها.. نه. همین که دو سه روز استراحت کردم خیلی خوب بود.

چند روزی میشود که بابا سرما خورده است. اصولا آدم بد مریضی است، به حدی که حال آدم را به هم میزند. نمیدانم چرا همیشه خراب بودن حالش را چندین برابر بدتر از آنچه که هست نشان میدهد. کمی سرما خورده و سرفه میکند. مدل سرفه هایش خیلی خنده دار است. انگار که زوزه ی گرگ و عطسه های ممتد و گیتار بیس صدایشان با هم میکس شده باشند.

تقریبا یک هفته میشود که معتاد Walking Dead شده ام. دارم اپیزود سوم را بازی میکنم. به یک جایی رسیده ام که لیلی میزند و یک گلوله توی سر کارلی خالی میکند. خیلی از این اتفاق حرصم گرفته است. پنج بار تا حالا بازی را از قبلتر شروع کرده ام تا بلکه بتوانم نجاتش بدهم اما نمیشود که نمیشود.

چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۱ ه‍.ش.

New York, I love you


پاسپورت فکسنی ام را گذاشتم کنار دستم و مثل سال های گذشته یک بار دیگر تک تک قسمت های فرم لاتاری را پر کردم و موقع فشار دادن دکمه ی submit در دلم آرزو کردم که امسال آرزوی New York ام برآورده شود.
دلم میخواهد امسال برنده شوم و همه ی کارها راست و ریس شود و بروم دستش را بگیرم و با هم بزنیم برویم.
میدانم که شاید پیش خودتان بگویید من همیشه فقط حرفش را میزنم - که واقعا هم همین است - اما جدا از ته دل چنین اتفاقی را میخواهم.
حتی از همین حس فانتزی گونه اش هم قند در دلم آب میشود.

راستش را بخواهید این یک هفته ی گذشته ماتحتم خیلی میسوخت وقتی که پسر عمه ام - یکی از ۷ پسر عمه هایم - را میدیدم که توی خیاباهای نیویورک جیلان میداد و مدام از در و دیوار عکس میگرفت و روی instagram آپلود میکرد. راستش را بخواهید موقعی که دیدیم به فرودگاه کانزاس رسیده و دارد میرود سر خانه و زندگی خودش کمی از حسادتم کم شد. شما که غریبه نیستید.. حسودی ام میشد که میتوانست در خیابان های آنجا قدم بزند.
میدانید.. من به همه ی آنهایی که می شناسمشان و حتی برای یکبار هم که شده، پایشان به منهتن رسیده حسودی ام میشود. از همین بابک - پسر عمه ام را میگویم - خودمان گرفته تا بهمن کلباسی - خبرنگار بی بی سی را میگویم - بهشان حسودی ام میشود. به خیلی ها.. به اشکان - دوست دوران مدرسه ام - که هزار سال پیش رفته بود دبی زندگی میکرد و نمیدانم چطور شده سر از آمریکا و نیویورک در آورده حسودی ام میشود. به مانیتا و آرین و ماتیو هم حسودی ام میشود. حتی به همین احمدی نژاد هم حسودی ام میشود!!

جمعه ۵ آبان ۱۳۹۱ ه‍.ش.

615

باران گرفته است. از همان ها که حسابی آدم را سر حال می آورد. از همان ها که بوی خوب میدهد. از همان ها که آدم عاشقشان میشود. از همان ها که آدم یکهو هوس میکند نوت بوکش را بگذارد زیر بغلش و دوان دوان بپرد توی ماشین و از خانه بزند بیرون. که البته من فقط به اندازه ای که ماشین از زیر سقف پارکینگ خارج شود زدم بیرون و نشستم برای خودم آهنگ گذاشتم و حیاط خانه را از پشت شیشه ی خیس تماشا میکنم.

جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

614

نشسته ام پشت کامپیوتر قدیمی و دارم با آن کیبورد خاک گرفته ی درب و داغان تایپ میکنم. راستش دلیل اینکه امروز بعد از مدت ها روشنش کردم این بود که میخواستم سیزن 5 ام گاسیپ گرل را شروع کنم به تماشا و ترجیح میدادم توی مانیتوری بزرگتر از مانیتور نوت بوک تماشا کنم.

ساعت ۷ دارم میروم کنسرت. همان کنسرتی که پارسال همین موقع ها بود. همان کنسرتی که کلی توی ترافیک گیر کرده بودم و بعد هم آدرسش را پیدا نمیکردم و خلاصه اینکه با تاخیر رسیدم و بعد توی محوطه منتظر زنگ تفریحش ماندم تا درب سالن باز شود و بتوانم وارد شوم.

جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

613

باز هم از آن جمعه های کسل کننده و غم انگیز حتی. از آن جمعه ها که تا سر ظهر خوابی و منگی بعد از خوابش تا شب کش پیدا میکند. از آن جمعه ها که دلتنگی دارد خفه ات میکند. از آن جمعه ها که دستت به او نمیرسد.

دلم کمی غر زدن میخواهد. از این بابت که چرا نمیتوانم جمعه ها درست و درمان ببینمش. اصلا جمعه ها به سختی میتوانم گیرش بیاورم. آخر میدانی، شش روز هفته را من نیستم و جمعه او نیست. من فقط جمعه ها را دارم که وقتم آزاد باشد. نه اینکه بقیه ی روزهای هفته نشودها.. نه، اما خب به این راحتی ها جورش جور نمیشود. همیشه هول هولکی میشود. من سر کار هستم و او عجله دارد. بعد فقط به این میرسد که شاید کمی توی ماشینی جایی بشینیم زل بزنیم به هم و مدام حواسمان به ساعت باشد. بعد هم با قیافه ای خسته همدیگر را ببوسیم و از هم جدا شویم.

خسته شده ام از اینکه من تا دیر وقت سر کار هستم و تازه ساعت ۱۲ شب میشود چند کلمه با هم حرف بزنیم یا از توی گوشی قیافه های خسته و خواب آلود هم را ببینیم. کلافه میشوم وقتی دلم برایش تنگ میشود و نیستیم. این وضع دارد دیوانه ام میکند.

پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

612

اوضاع کار و بار زیاد تعریفی ندارد، در واقع اوضاع کار و بار مملکت تعریفی ندارد. بیشتر وقت ها صبح فقط نشسته ایم و هیچ خبری نیست. هر از گاهی یک نفر می آید و قیمت آیفون ۵ ی چیزی میگیرد و میرود پی کارش. همه چیز در حد قیمت گرفتن است فقط.

از صبح تا حالا میخواسته ام برم موهایم را مرتب کنم اما اصلا حالش نیست. تقریبا یک هفته ای میشود که قصد کرده ام و هر روز برای فردا موکول میکنم.

دلم کمی تعطیلی میخواهد، تعطیلی کاری. حتی به مرخصی ساعتی هم راضی ام.

جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

611

امروز هم مثل بقیه ی جمعه ها تا ظهر خواب بودم. خدا جمعه را آفریده تا آدم فقط بگیرد بخوابد.

از زمانی که از چین برگشته ام و چمدانم را وسط اتاق خالی کرده بودم هر روز به خودم میگفتم که جمعه به وسیله های این وسط سر و سامان خواهم داد. و جمعه می آمد و من میگفتم هفته ی آینده.. و بالاخره این هفته بعد از تقریبا ۲ ماه دست به کار شدم و همه ی خرت و پرت هایم را جمع و جور کردم. ماری آن را حسابی شستم و همه جایش را جارو کشیدم و گردگیری کردم تا اگر با طناز دلبرانه ام بیرون رفتیم تر و تمیز باشد.

برعکس همیشه که نمیدانم چرا جمعه ها حتی دل و دماغ بیرون رفتن از اتاقم را هم ندارم، امروز دلم میخواست خانه نباشم. دلم میخواست این هفته تا میتوانم تماشایش کنم. همان موقع که داشتم ماری آن را جارو میزدم که برایم تکست زد که نمیتواند بیاید و نمیشود همدیگر را ببینیم. راستش را بخواهید خیلی حالم گرفته شد. حتی توی ذوقم خورد. آخر ما فقط جمعه ها وقت آزاد داریم که همدیگر را ببینیم. در طول هفته، روزها که هر ۲ تامان سر کار هستیم و شب ها من تا ۱۱ گرفتارم. اگر فیس تایم و گوگل و iMessage و اینجور چیزهای سایبری نبودند که دیگر سر از دیوانه خانه در می آوردم از دلتنگی.

آلبوم جدید MUSE را دانلود کردم و به نظرم خیلی معمولی است. فعلا که فقط یکی از آهنگ های این آلبومشان را دوست داشته ام.

حوصله ی این شب های کش دار و طولانی را ندارم، مخصوصا شب هایی که دلم برایش تنگ شده را.

جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش.

610

امروز جمعه ی خسته کننده ای بود. از اول صبح تا همین دو سه ساعت پیش مشغول کارهای بیهوده ای بودیم که در طول این چند ماه بارها و بارها انجام داده ایم. بیهوده بودنش از این بابت است که انجام کارها را از روشی انجام میدهیم که حتی خودمان هم میدانیم اشتباه است، ولی رییس بالا سرمان حرف به گوشش نمیرود.

فکر کنم تازه حوالی هفت عصر بود که نهار و شام را با هم خوردم. وعده ی مفصل و چرب و نرمی بود. شکمم سیر شده و پلک هایم سنگین. الان هم آمدم توی اتاقم روی تخت ولو شدم و نوت بوکم را گذاشتم روی شکمم و شروع کردم به نوشتن اینها. راستی، یک ساعتی هم با طناز دلبرانه ام زنجموره بازی کردیم. اینجور موقع ها دلم برایش مثل سگ تنگ میشود.

دستم را از کنار تخت دراز میکنم تا سیم شارژر نوت بوک را از روی زمین پیدا کنم. چشمم میخورد به کتاب های "مقررات ملی ساختمان" که روی هم تلنبار شده اند. آخر شهریور امتحان نظام مهندسی دارم و دریغ از اینکه حتی یک میلیمتر کتاب ها از جایی که بودند جابجا شده باشند. هنوز نمیدانم کی قرار است این ده دوازده تا کتاب را بخوانم.
راستش را بخواهید خیلی دوست دارم که بعد از نوشتن این چند خط بروم و نگاهی بهشان بیندازم اما ترجیح میدهم الان از پشت مانیتور طناز دلبرانه ام را دید بزنم.

جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش.

609

تنها منبع نورانی، همین صفحه مانیتور است و صفحه موبایلم که هر از گاهی برایش تکست می آید و فوری برش میدارم و جواب میدهم و دوباره چند کلمه ای اینجا تایپ میکنم.
بعد سرم را بالا میگیرم و به فضای تاریک بین خودم و سقف خیره میشوم. کم کم یک ابر آن وسط ها درست میشود و میتوانم تصورات و خیالاتم را به شکل تصویری ببینم. سعی میکنم چیزهایی که دوست دارم را داشته باشم. به شکل احمقانه ای به خودم میگویم که منطقی باشم و خواسته های عجیب و غریب نداشته باشم. سعی میکنم تا جای ممکن تخیلاتم واقعی باشند.
راستش را بخواهید خیلی وقت ها این کار را میکنم. یعنی هر موقع که بتوانم از فکرها و درگیری های روزمره فرار کنم، فوری به این دنیای جدیدم وارد میشوم و شروع میکنم به نقشه کشیدن برای رسیدن به خیال پردازی هایم.
و دست آخر به این نتیجه میرسم که بزرگترین دغدغه ی فکری ام، شرایط اقتصادی ام است.
تقریبا همه ی خواسته هایم یک جوری به پول بستگی دارند.
بیشترین نگرانی ام راجع به این است که آیا در مسیر خوبی هستم یا نه.
در کل فکرم بد جور مشغول است.
دلم میخواست کسی پیدا میشد و میگفت: پسر.. فلان راه را بگیر و ادامه بده.

پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۱ ه‍.ش.

...

دو سه روزی میشود که رفته مسافرت.
دو سه روزی میشود که درست و درمان نشده باهاش حرف بزنم.
دو سه روزی میشود که مثل دو سه هفته طولانی بوده برایم.
دو سه هفته ی دیگر میشود پنجاه و دو هفته.

جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

607

برای من که بیشتر وقت ها بی خوابی دارم، این دو روز تعطیلی دل چسبی بود. لااقل برای دو هفته باتری هایم شارژ شدند.
نمیدانم دقیقا برای نوشتن چه چیزی به اینجا کشیده شدم. بیشتر شبیه به دل تنگی برای وبلاگم بود.
یادش بخیر خیلی قبلترها با هر نوشته آهنگی آپلود میکردم و به زور به خورد همه میدادم که گوش کنند.
شاید بهانه اش همین آهنگ New York باشد که این چند روز دارم گوش میکنم.
شاید بهانه اش همین باشد که بگویم "او" را از نیویورک هم بیشتر دوست دارم.

یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۱ ه‍.ش.

606

نیمه اول بازی را دیدم و آمدم خانه به این امید که zdf بازی را پخش میکند، که نمیکرد.
اسپانیا یک به هیچ از فرانسه جلو بود. حالش را هم نداشتم که برم خانه مادر بزرگ و از شبکه سه خودمان بقیه اش را ببینم. اصلا به جهنم که نتیجه چه میشود.

آخر شب با عماد رفتم از همین آت و آشغال های خوشمزه که بوی سیب زمینی شان هوش از سر آدم میپراند خوردم. هر شب به خودم میگویم دیگر بیرون شام نمیخورم، اما نمیشود لامصب. الان هم نصفه بطری نوشابه تگری توی یخچال پیدا کردم و گذاشته ام کنار دستم و بعد از هر خط یک قلپ میخورم و حال میکنم با نوشابه ی چند روز مانده ی بدون گازم. تنها خوبیش فقط خنک بودن زیادش است.

امشب نمیدانم چرا اینترنتش قطع شده. حسابش را چک کردم اما هنوز یک گیگ داشت.
راستش را بخواهید کار هر شب مان دیت های سایبری ست. باز خدا پدر این تکنولوژی را بیامرزد که میشود نیم ساعتی قیافه های خسته و خواب آلود هم را ببینیم. نمیدانم چرا این روزها اصلا ساعت هامان با هم ست نمیشوند. وقت های آزادمان درست نقطه مقابل هم شده اند. اصلا بعضی وقت ها رابطه مان شبیه لانگ دیستنس ریلیشین شیپ میشود. خیلی از اینکه درست و درمان نمیبینمش شاکی ام.

هفته پیش پدر بزرگم از دنیا رفت. از همان روزهای آخر سال ۹۰ میدانستیم که هر لحظه امکانش هست. بالاخره شنبه هفته گذشته ساعت ۴ صبح تلفن خانه مان زنگ خورد.
همان موقع که فهمدیم همه مان قفل شدیم، اما ته دلمان خوشحال بودیم، برای اینکه "آقا جون" از آن همه درد و رنج خلاص شد. بنده خدا توی این ۳ ماه خیلی درد کشید، خیلی.
الان برای مادر بزرگم هم خوشحالم. از پاییز پارسال که سرطان آقا جون شروع شد مامان جون فقط مسیر خانه - بیمارستان را دید. نهایت تفریحش این بود که به گلهای باغچه آب بدهد. با اینکه پرستار خانگی هم داشتیم اما همه اش خانه بود. حتی وقتی به اصرار میبردیمش بیرون تا هوایی بخورد، نیم ساعت بعد دوباره برگشته بود پای تخت آقا جون.

قبل از اینکه بیایم و این ها را بنویسم رفتم و سری به دفترچه یادداشتم زدم. پارسال این موقع ها را که یادم آمد به خودم گفتم چقدر مزخرف بود. صبح لباس کار میپوشیدم و میرفتم و کارگاه (شما بخوانید وسط بیابان) و زیر آفتاب با آن وانت پیکان کذایی برای خودم ویراژ میدادم و با شیر ممد ها و راننده لودرها و دسته ای از غیر قابل تحمل ترین موجودات عالم سر و کله میزدم. الان که فکرش را میکنم به خودم میگویم عجب تحملی داشتم.
چه خوب که تمام شد آن روزها

جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۱ ه‍.ش.

605

گرمای نوت بوک دارد کم کم اذیت میکند.
اهالی خانه رفته اند ددر و بنده هم از ساعت ۸ تا الان همینطور لم داده ام روی کاناپه وسط هال و نوت بوکم را هم گذاشته ام روی شکمم و فقط استریم توییتر و پلاس را نگاه میکنم. حتی حوصله خواندنشان را هم ندارم. فقط نگاهشان میکنم.

دقیقا ۳ هفته است که کار جدیدمان راه افتاده است. خودم که هیچ تجربه قبلی ندارم و زیاد نمیدانم، اما آنها که میدانند میگویند شروع خوبی بوده و میتوان امیدوار بود.

روزهای هفته مثل برق تمام میشوند. تا به خودت بیایی چهار شنبه شده و تو پیش خودت فکر میکرده ای فوقش دوشنبه است. حالا دیگر خودتان پی ببرید که ساعت های روز چه مفهومی میتوانند داشته باشند.

صبح ها حوالی ۸ و اندی بیدار میشوم و با خیال راحت دوش میگیرم و سلانه سلانه میروم پی کارم.
دکمه A روی ریموت کنترل را فشار میدهم و کرکره بالا میرود. پشت کرکره کولر گازی هست... اینترنت هست... میز و صندلی هست... موزیک هست... قهوه و کیک هست... خیلی چیزهای دیگر که دوست دارم هست...
اما وقت نیست!!
یعنی قبل از آنکه بفهمی ساعت از ۱۲ شب گذشته که دوباره داری همان دکمه A را روی ریموت فشار میدهی تا کرکره پایین بیاید.

تازه بعد از پایین آمدن کرکره میتوانی به این فکر کنی که مثل اسب گرسنه هستی و دلت برای قارچ برگری، پیتزایی، چیزی لک زده و فوری با دوستت میپری پشت ماشین و گازش را میگیری که بروید با هم چیزی بخورید. و تا به خانه برسی ساعت شده یک و نیم و همه خوابیده اند. البته خواهر خفاشم همیشه بیدار است ولی بیدار بودن یا نبودنش فرق زیادی به حال من ندارد.

تازه بعد از پایین آمدن کرکره میتوانی به این فکر کنی که دوستانت را خیلی وقت است که ندیده ای. حتی تلفنی هم نشده درست و حسابی باهاشان حرف بزنی. حتی جواب تکست یا ایمیل هاشان را هم با یکی دو روز تاخیر داده ای.

تازه بعد از پایین آمدن کرکره، وقتی که ساعت از یک نیمه شب گذشته میتوانی برای برگ گلت تکست بزنی، چند دقیقه ای باهاش حرف بزنی و بعد از آن هم با حال زنجه موره شب بخیر کنی و بخوابی. توی دلت میگویی خودم به جهنم، "او" باید ۸ صبح سر کار باشد و گناه دارد تا این موقع بیدار بماند. دلت نمیخواهد صبح با زجرات از تختش کنده شود.

نمیخواهم باز گله و شکایت کنم اما واقعا دلم میخواهد زندگی معمولی ام را به اندازه یک بند انگشت هم که شده حفظ کنم. مثلا کتابم را بخوانم، فیلمم را ببینم، با آنها که دوستشان دارم معاشرت کنم، تنیسم را بازی کنم و...
همه را هم یکجا نمیخواهم، هر از گاهی یک سر سوزن از یکی از دوست داشتنی ها هم باشد کفایت میکند اما نمیدانم چرا این وسط نمیتوانم پیچ تنظیمش را پیدا کنم.
هرطور که شده باید برایش راهی پیدا کنم. با این روش نمیشود زیاد دوام آورد.

دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ ه‍.ش.

604

برای اولین بار دارم کاری را شروع میکنم که دوست دارم و از انجام دادنش لذت می برم. اصلا نمیدانم که چه میشود و مثلا سال آینده همین موقع ورشکسته شده ایم یا نه، اما برای یک بار هم که شده میخواهم آنچه که دلم میخواهد را بکنم. دقیقا کاری که عشقم کشیده. نمیخواهم تا زمان مرگ در این شک بمانم که اگه فلان کرده بودم بهمان شده بود.

ساعت ۲ رسیدم خانه. این چند روز باقیمانده به اپینینگ خیلی از کارها به هم گره خورده. همه داریم تلاش میکنیم که از برنامه زمانی خارج نشویم اما لامصب تمام نمیشود. هر جایش را که میگیری باز یک جای دیگر در میرود.

تا همین چند لحظه پیش خسته و کثیف افتاده بودم روی تخت و با گوشی ام داشتم توییت میکردم.
راستش را بخواهید توییتر و iMessage کار هر شب است. اصلا اگر نباشد آن شب صبح نمیشود. و امشب هم به این راحتی صبح نمیشود چون iMessage ی در کار نیست. چون صاحبش یحتمل آیپاد در دست خوابش برده است.
همین که خوابش برده است باعث میشود که یهو دلم برایش تنگ شود و کورمال کورمال نوت بوکم را بیاورم بگذارم روی شکمم و اینها را بنویسم.
از این بنویسم که این روزها همه اش دلم برایش تنگ است و از شانس بد حتی به زور فرصت میکنم ده بیست دقیقه تلفنی صدایش را بشنوم. راستش را بخواهید خودم هم نمیدانم چه بر سر بیولوژی ام آمده که این مدلی شده ام، اما هرچه که هست خوشایند است.

همین دو ساعت پیش انگشت یکی از بچه ها چسبید به سشوار صنعتی. فکر کنم بالای ۴۰۰ درجه حرارت داشت. کباب شد انگشتش بنده خدا. بعد هم نمیدانم چه شد که خون دماغ شد و ما هم بیخیال کار شدیم و همه چیز را همانطور که بود گذاشتیم و آمدیم خانه تا صبح.
بعد همان موقع که رفتم داروخانه شبانه روزی تا پماد سوختگی و باند و اینجور چیزها بخرم، یک بسته Panadol Extra هم برای خودم گرفتم و گذاشتم توی داشبورد. فردا صبح که سردرد آمد سراغم میخوهم امتحان کنم ببینم این سردردهای بی پدر را میتواند ناکار کند یا نه.
فقط خدا کند بتواند

پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

دو نقطه ستاره

شب ها هرچه تلاش میکنم که زود بخوابم نمیشود. با آنکه صبح هم فرصت خوابیدن نیست اما باز هم نمیدانم چرا شب ها زود خوابم نمیبرد. صبح که با فحش و ناسزا گفتن به خودم و اموات از تخت کنده میشوم، اولین تصمیمم بعد از دیدن قیافه ام توی آینه دستشویی این است که امشب زود میخوابم حتما... و البته که نمیخوابم.

الان که دارم اینها را تایپ میکنم سرم از درد دارد میترکد. آنقدر که چشم هایم میخواهند از جایشان بیرون بزنند. از عید به این طرف تقریبا هر روز سر درد دارم.
چراغ های هال روشن است و احتمالا تلویزیون بصورت میوت دارد برای خودش چیزی نشان میدهد. و فکر کنم بابام در همین حال خوابش برده باشد. چون نه صدای ورق های پاسور می آید و نه صدای پلاستیک روی ریموت کنترل رسیور که نشان دهد دارد کانال ها را بالا و پایین میکند.
میدانید، بابام یک عادت مسخره دارد. حوصله اش که سر میرود هی با خودش ورق بازی میکند و این آدم را دیوانه میکند.
راستی، تازگی ها یاد گرفته است بیاید وسط هال بخوابد. این کارش واقعا مزخرف است.
البته خواهرم هم برای خودش عادت های خاصی دارد. شب ها مثل روح سرگردان میشود. مدام دارد به همه جا سرک میکشد و صدایش از همه جا می آید. حتی ممکن است ساعت ۳ نیمه شب دلش خواسته باشد برای خودش نودل درست کند و برود وسط اتاقش بشیند نودل بخورد و آخر کاسه اش را هورت بکشد.

و خودم بعد از اینکه چندتایی دونقطه ستاره را با فوت فرستادم، چشم هایم را میبندم و سعی میکنم بخوابم.

شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

پاییز در نیویورک

از رزرو اتاق در هتل محل اسکان در ناحیه ی جنوب سنترال پارک مطمئن می شوم و بعد برای خود و همسرم ۲ بلیط هواپیما از بوستون به نیویورک تهیه میکنم. لباس ها و کفش های دو را که حالا دیگر برای مسابقه دادن حرف ندارد در یک ساک ورزشی جا می دهم. در حال حاضر کاری ندارم جز استراحت و انتظار برای روز مسابقه. فقط میماند دعا برای هوایی خوب. یک روز باشکوه پاییزی.
هر بار که برای مسابقه ماراتن به نیویورک میروم (این چهارمین بار خواهد بود) به یاد قطعه ای زیبا و دلنشین از ورنون دوک به نام "پاییز در نیویورک" * می افتم:

پاییز است در نیویورک
چه خوش است دوباره زیستن با آن

حقا که شهر نیویورک در ماه نوامبر افسونی منحصر به فرد دارد. هوا شفاف و لطیف است و برگ های درختان سنترال پارک تازه به رنگ طلایی در آمده اند. آسمان چنان صاف است که تا اعماق آن می توان نظر کرد و آسمان خراش ها اشعه های آفتاب را با گشاده دستی بازتاب میدهند. انسان احساس میکند که خیابان ها را میتواند یکی پس از دیگری پیاده طی کند. ویترین فروشگاه های برگدورف گودمن پر است از کت های گران قیمت کشمیری، و خیابان ها آکنده از بوی خوش بیسکوییت های شور و تنوری پرتزل.
آیا روز مسابقه حین دویدن در آن خیابان ها از این "پاییز در نیویورک" لذت کافی خواهم برد؟ یا ذهنم بخاطر مسائل دیگر مجال پیدا نخواهد کرد؟ تا لحظه شروع مسابقه پاسخ این سوال را نخواهم دانست. قاعده سخت و ثابت در مورد ماراتن همین است.

+ هاروکی موراکامی - از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم

*: Vernon Duke - Autumn in New York را از اینجا گوش کنید

جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

ما را چه می شود؟

یادم می آید بچه مدرسه ای که بودم، حتی تا زمان دبیرستان، همیشه سی چهل روز مانده به عید، آخر یکی از دفتر هایم مینشستم یک دانه New Year بزرگ میکشیدم و به تعداد روزهای باقیمانده تا عید تقسیمش میکردم و هر روز یکی از آن خانه ها را با مداد رنگی رنگ میکردم. حتی فکر کنم سال اول دانشگاه هم همین سنت دیرینه را تکرار کردم. بعد هر روز به آن "نیو یر" زل میزدم و خانه های خالی اش را میشمردم و هرچه به نوروز نزدیکتر میشد بیشتر قند توی دلم آب میشد.
عاشق حال و هوای عید بودم، خرید کردن ها، آجیل و شیرینی خریدن ها، عیدی گرفتن و شمردن پول های نو و نقشه کشیدن برای خرج کردنشان. پیک های شادی که همه اش را شب ۱۲ ام هول هولکی با کمک خاله و دایی و بقیه مینوشتیم. غصه خوردن برای ۱۴ فروردین که صبح اول وقت باید میرفتیم مدرسه.
اصلا عاشق این بودم که همه ی ۲ هفته تعطیلات را خانه مادر بزرگم همه دور هم جمع باشیم و ما بچه ها سرمان به میکرو و سگا گرم باشد. صدای زنگ در قطع نشود و از در و دیوار مهمان بیاید و ما هم با بچه های مهمان آتش بسوزانیم و اشکشان را در بیاوریم و خودمان هار هار هار بهشان بخندیم. آخر شب ها هم از جایی فیلم ویدیو طنین پیدا کنیم ببینیم.
بعدها هرچه گذشت بدتر شد.
دیگر نه از میکرو و سگا خبری بود و نه مهمانی های آنچنانی خانه مادر بزرگ و نه دور هم جمع شدن ها.
هر کسی سرش به کار خودش است. یکی برای خودش مسافرت رفته، آن یکی خوش ندارد دیگری را ببیند. تازه اگر بزرگترها هم دورهم جمع شوند کوچکترها همیشه غایب اند.
اینها را میگویم فکر نکنید که خودم با بقیه فرق میکنم ها... نه، من از شماها بدترم. راستش امسال اصلا نفهمیدم که چطور سال نو آمد. از ۱ فروردین تا این لحظه که ۴ فروردین باشد همه اش توی اتاقم بوده ام. البته یکی دو بار خانه مادر بزرگ رفته ام که البته پای پیاده ۱ دقیقه هم کمتر طول میکشد به خانه شان برسم. ۳ تا عید دیدنی زورکی هم رفتم چون خواهر گرامی نیامدند و مادرم برای آنکه زشت نباشد و آبروی خانوادگی حفظ شود و اینها مرا با زور با خودشان بردند. آخر هیچ کس حریف این خواهر کوچک ما نمیشود، حرف حرف خودش است. و من هم البته تمام وقت سرم توی گوشی بود و داشتم یا توییت میکردم یا به این و آن تکست میزدم. به هر حال برای حفظ آبرو بیشتر از این کاری از من ساخته نبود.
حالا همه ی این حرف ها را زدم که بگویم ما را چه میشود؟
چرا این دلخوشی های ساده را هم از خودمان دریغ میکنیم؟

سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۱ ه‍.ش.

از سالی که گذشت...

پارسال همین موقع ها سال تحویل میشد. فکر کنم یک ربع مانده به ۳ صبح بود. شیوا نشسته بود pmc نگاه میکرد، باباجان را یادم نیست سرش به چه گرم بود، مامان هم خواب بود. و من هم طبیعتا آنلاین بودم و درست لحظه سال تحویل داشتم با یکی از دوستانم که توی بیمارستان شیفت بود، چت میکردم. ۳.. ۲.. ۱.. را برای هم پی ام دادیم!!

  1. از همان روزهای اول فروردین سرفه های عجیب و غریب پدر بزرگم شروع شد و ما هم از این دکتر به آن دکتر کلافه و سردرگم
  2. اردیبهشت کار خیلی سبک بود. "ماری آن" * را تحویل گرفتم. یک نوت بوک هم خریدم
  3. از خرداد چیز خاصی یادم نیست. هوای داغ، پروژه ی جدید، کار سنگین
  4. تیر ماه عین خود جهنم بود. وضیعیت کاری هم عین تراختور
  5. مرداد، فکر سه چهار کیلو کم کرده بودم از بس که سگ دو میزدم. شلوارهایم از پایم در می آمدند. بی پولی شدید را هم اضافه کنید
  6. شهریور زد به سرم که استعفا بدهم. بعد از ۲ سال خر حمالی با حقوق کارگری، سفت و سخت تصمیم گرفتم برای خارج رفتن و از این حرفها. واقعا کلافه بودم. روز ۲۷ ام را هم توی تقویم علامت گذاشتم
  7. از اول مهر دیگر نرفتم سر کار. حقوق ۶ ماه اول سال را یکجا گرفتم. بی انصاف ها حقوق ۳ ماه اول را مثل سال قبل حساب کردند و برای ۳ ماه تابستان ۱۰۰ تومن اضافه کردند. یک سری دردسرهای حاشیه ای هم اضافه کنید
  8. آبان، ادامه دردسرهای حاشیه ای بود، به علاوه کلاس برای آیلتس، به علاوه بیکاری
  9. آذر کلا خیلی گند بود. اصلا پاییز مزخرفی بود
  10. از دی چیز خاصی یادم نیست. کماکان برای آیلتس میخواندم. دنبال یک کار پاره وقت هم میگشتم
  11. اواسط بهمن کلاس آیلتس تمام شد و چند روز بعدش هم خودم گشاد شدم. با یکی از دوستانم تصمیم گرفتیم با هم یک کاری برای خودمان راه بیندازیم. بعد این وسط یک سری اتفاقات خیلی خوبی افتاد و جریان کار خیلی عوض شد، زیر و رو شد حتی
  12. اسفند هم خوب بود و هم بد. پروسه کار تقریبا شروع شد و همه چیز لااقل روی کاغذ عالی بود و شروع رسمی فکر کنم از اول اردیبهشت باشد. قسمت بد اسفند هم حال ناخوشایند پدر بزرگم بود. اصلا حالش خوب نیست
سال ۹۰ دقیقا ۳ تا از آرزوهایم را برآورده کرد. دقیقا همان ۳ تایی را که توی دفترم نوشته بودم.
امسال صاحب یه هاچ بک شدم، کاری که دوست داشتم در شرف شروع شدن است و یک "سین" ِ بخصوص سر سفره ی هفت سینم دارم.

امسال موقع آرزو کردن میخواهم حواسم را بیشتر جمع کنم.

*: ماری آن همان هاچ بک دوست داشتنی ام است.

جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

Crack The Shutters

you cool your bedwarm hands down
on the broken radiator
when you lay them freezing on me
I mumble can you wake me later
but I don't really want you to stop
and you know it so it doesn't stop you
you run your hands from my neck
to my chest

crack the shutters open wide
I want to bathe you in the light of day
and just watch you as the rays
tangle up around your face and body
I could sit here for hours
finding new ways to be awed each minute
cause the daylight seems to want you
just as much as I want you

its been minutes, it's been days
it's been all I will remember
happy lost in your hair
and the cold side of the pillow
your hills and valleys
are mapped by my intrepid fingers
and in a naked slumber
I dream all this again

crack the shutters open wide
I want to bathe you in the light of day
and just watch you as the rays
tangle up around your face and body
I could sit here for hours
finding new ways to be awed each minute
cause the daylight seems to want you
just as much as I want you

هر موقع این آهنگ رو گوش میکنم با تک تک کلماتش پرواز میکنم و تو هوا چرخ میزنم.

دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۰ ه‍.ش.

598

آمدم که از شامپو تخم مرغی پاوه بنویسم اما بعد منصرف شدم. آخر میخواستم درباره نوستاژی اش یک سری اعترافاتی بکنم ولی وقتی راجع بهشان فکر کردم همان حس مزخرفی که در نوستاژی اش بود حالم را به هم زد، برای همین از خیرش گذشتم.

دیروز تیم فوتبالم باز هم باخت. همه چیز به نفع من بود اما باختند احمق ها. فکر کنم این فصل هیت مدیره از تیم اخراجم کند. گور پدرشان، همین است که هست.

از جمعه که نیت به اتاق تکانی کردم تا امروز فقط دکورم را پاک سازی کرده ام. خرت و پرت های دور انداختنی و اضافی هنوز کف زمین ولوو هستند و حدس میزنم این پروسه تا سال آینده طول بکشد. کمد لباسی ام کامل تخلیه شده و از کاناپه به تخت و بلعکس در حال رفت و آمد است و شلوارها و لباس های حجیم مثل کوه وسط اتاق تلنبار شده اند و من از این وضع احساس رضایت کامل دارم.
راستش من آدمی به غایت شلخته و بی انضباط هستم. شلوغی و درهم و برهم بودن را ترجیح میدهم. اگر بدانید در حین همین پاکسازی دکورم چه چیزهایی که پیدا نکردم. از جزوه های سال های دوم و سوم دبیرستان و چرک نویس های زمان دانشگاه بگیر... تا شامپو بدنی که تاریخ مصرفش ۲۰۰۹ تمام میشده!

ساعت های شبانه روزم به کل به هم ریخته. شب ها همه اش تا ۴ و ۵ صبح بیدارم و از آن طرف فوقش ۹ بیدارم. بعد طرف های عصر که میشود واقعا انرژی ام ته میکشد. تا جایی که بشود سعی میکنم تا شب مقاومت کنم اما نمیشود. بعد ناگهان دچار جنون آنی میشوم و مثل همین الان میروم لباس ها را روی کاناپه ام میریزم و با عشق تختم را به آغوش میکشم و یکی دو ساعت از دنیا میروم.